تبليغاتX
whatever - عشق در سالن فريز قصه
همه چیز برای موبایل&p30
 عشق در سالن فريز قصه
هيچ کس باور نمي کند که من فقط کارمندي هستم دون پايه، جنازه را مي آورند اين جا براي شستن و بسته بندي نهايي، همين وبس. اگر هم برايشان پرونده باز مي کنم فقط به خاطر اين است که مي دانم داشتن پرونده به مراتب بهتر از گمنام بودن است .


بيش از چند هزار قفسه در سالن فريز ديده مي شود. هر قفسه شامل نُه کشو ا ست. چند تخت با پوشش سفيد پلاستکي کنار پنجره ست. آخرين جنازه ها هميشه روي تخت خوابيده اند تا پرونده شان تکميل شود .



هفته پيش مردي چهل وچند ساله آمده بود به دنبال جنازه پسرش. گفتم از کجا مي دانيد جنازه پسرتان اين جاست ؟ گفت هر جا مي روم جواب سربالا مي شنوم. اتفاقا ً جنازه اش در قفسه 112قرار داشت. پرونده هم برا يش باز کرده بودم با اسم و آدرس . به اش گفتم آخرين پرونده در اين جا ثبت مي شود .
گفت همه پروند ه هاش مخدوش شده . از ثبت احوال تا پروند ه حساب بانکي ..



حالا حتماً گذشته ها يادش مي آمد، آن موقعي که پرونده پزشکي واکسيناسيون برايش باز کرده بود، اولين واکسن سرخک، بعد تشکيل پرونده در کلاس اول دبستان، اولين عکس پرسنلي براي دفترچه بيمه ... پوست صورتش تيره شده بود .



براي اينکه دل بکند بردمش به سالن فريز. کشو شماره 112 را باز کردم، پسري نوزده ساله با صورتي ترسيده گوشه ئي فريز شد ه بود.
پدرش دو طرف شقيقه را گرفته بود و فرياد مي کشيد .
گفتم : فراموش مي کني !
دور شد. همين طور فرياد مي کشيد. از پنجره مي ديدمش که به طرف اتومبيلش مي رفت، يک پيکان زرد رنگ .
رنگ اتومبيلش مدت هاست که در ذهنم مانده .



وقتي جنازه را آوردند، بسته بندي اش کرده بودند، همان طور که همه جنازه ها را مي بندند، عين شکلات . هيچ جاي بدنش هم معلوم نبود، زن ويا مرد بودن جنازه هم پيدا نبود. البته من به خاطر حرفه ام تا جنازه را مي آورند، جنسيت و سن شان را مي فهمم .



روزهايي که کارم کمتر است، به شيوه بسته بندي جنازه ها فکر مي کنم. حتا طرح هاي زيادي کشيده ام. يکي از طرح ها شبيه جنين مي ماند. مي شود به جنازه شکل داد، بدن را کمي خميده کرد و کيسه هايي شکل جنين دوخت ... و يا اين که کيسه هايي شکل صليب دوخت و ...



يکي از مُرده ها زني سي و چند ساله است، ديروز آوردنش. تمام تنش کبود بود. صورتش از کبودي سياه شده بود. تو کارت شناسايي اش نوشتم :
-گمنام
سن : سي و سه چهار ساله .
نوع مرگ : خفه گي !
مکان : جنگل مازند .



درقسمت remarks نوشتم : زن زير تير چراغ برق در حالي که يک بالش زير سرش بود پيدا شده . در چند ماه اخير اين سومين جنازه ئي ست که زير سرش بالش بوده.
چند تا عکس هم ضميمه پروند ه اش بود: گل هاي بالش خيلي واضح بود، گل هاي بزرگ قرمز . دامن سفيد ... روسري آبي سرش بود، منتها موهاي سياه بلندش از دور تا دور روسري پيدا بود .



تو يکي از عکس ها، دامنش تا بالاي زانو بالا رفته بود، پاهاي برنزش کشيده و خوش تراش بودند . آقاي سلامي به عکس خيره شد ه بود. خواست عکس را بردارد گفتم نمي شود. حتا زيرلبي گفت حسودي مي کني .
عکس هاي زن را در آلبوم گذاشتم . کنار يکي از عکس ها يک سرنگ افتاد ه بود که تو ذوق مي زد ، شايد معتاد بود ويا شايد ...
همين پرونده نيم بند روزي به درد مي خورَد. چون تاريخ مرگ در آن ثبت شده، به غير از آن سر تمامي اين مرده گان در قسمت فريز نگه داري مي شود و همين بيش ترين کمک را به خانواده ها مي کند، هم از جهت فراموش نکردن شان، هم از جهت شناسايي مرده ها .
بعد از اين که فرم تحويل جنازه را تکميل کردم، به آقاي سلامي زنگ زدم، هميشه با چاقوي تيزش جلوي در ايستاده .
جنازه را مي برد به حمام غسال خانه، مي خواباندشان روي تخته چوبي .
معمولاً از کمر شروع مي کند ، بعد از جدا کردن کمر و دست و پاها جنازه شقه شده را زير آب سرد مي گيرد، همه را مي ريزد تو پلاستيک و تو قفسه جا مي دهد .



صورت تنها قسمتي ست که جدا نايلون مي شودو بعد با استفاده از مواد ضد عفوني کننده به قسمت فريز انتقال مي يابد. فريز واحد مرده شور خانه قسمت مجزايي است که مسئول اين قسمت هم من هستم .
در هفته چندبار موظف ام جهت جلوگيري از عفونت به آن ها سرکشي کنم .



سرهايشان خيلي معصومانه کنار هم قرار گرفته ، قبل از اين که در سردخانه را باز کنم صداي پچ پچ شان را مي شنوم. مطمئنم با هم حرف مي زنند. با باز شدن در، مثل بچه هايي که با صداي پاي ناظم ساکت مي شوند، يک باره خفه مي شوند .
چندتايي هم هستند که حس خاصي به شان دارم، البته نه اين که عاشق جنازه ها شد ه باشم، اما گاه اين قدر زند ه مي شوند که از ترس روسري ام را دور گردنم مي اندازم و از دو طرف مي کشم .



غروب که به طرف خانه مي روم، تو راه، مدام صورتک ها جلوي چشمم زنده مي شوند، توي شيشه مغازه ها که خودم را نگاه مي کنم، با مقنعه و روپوش فقط شکل کارمند هايي هستم که خيلي خسته اند، اما هيچ کس نمي داند چه در ذهنم مي گذرد، بعضي از جنازه ها موقع شست وشو زنده مي شوند و فريا د مي کشند، گاه وقتي به قسمت بسته بندي فرستاده مي شوند، مجبورم به پشت پنجره پناه ببرم، همان جا که تابلوهاي سياه آهني را بالا مي برند و نام جنازه ها را مي خوانند ....



وقت خواب، تمام رؤياهايم را پر مي کنند. بيشتر پچ پچ هاشان بي تابم کرده. البته واقعيتش اين است که من هيچ کدام شان را مُرده نمي دانم. چون مدام با آن ها سروکاردارم، شايد هم سرکشي مدام به قسمت فريز باعث شده که در ذهنم بمانند .



امروز جنازهخود آقاي سلامي را آورده اند. چشم هايش اصلاً بسته نمي شود .
دختر کوچکش به ام زنگ مي زند. مي گويد: بابا مي ترسيد چشم هاشو ببنده، مي ترسيد نتونه بازش کنه .



چاقوي بزرگش گوشه ديوار غسال خانه است. قطرات خون روي چاقو خشک شده. ديوارهاي سفيد غسال خانه بوي سرد خون و رطوبت گرفته.
هيچ کس تو غسال خانه نيست. البته من به کار زياد عادت کرده ام. به غير از آن هرچه مسئوليتم بيشتر باشد، حقوققم بيش تر است. به همين دليل معمولاً با کارم زود اخت مي شوم، فقط کابوس هاست که کم وزيادش ديگر برايم مهم نيست.
وقتي مي برمش توقسمت بسته بندي جنازه، مردمک هايش نگاهم مي کند، شايد چون خودش تو همين قسمت کار مي کرد، حالا اين قدر نگران است. هر لحظه مي روم چاقو را بلند کنم مي گويد:هي خانم قرباني الان نه !
چشم هايش خيره نگاهم مي کند، انگار مي خواهد چيزي بگويد .
مي توانم جنازه را ديرتر به قسمت بسته بندي بفرستم، اما به نظرم هر چه کار زودتر جمع و جورشود بهتر است .



خانواده اش دور تابلو آهني سياه که اسمش با رنگ سفيد نوشته شده، گريه مي کنند .
تو پرونده اش مي نويسم :
باقر سلامي .
شغل : کارمند.
نوع مرگ: سرطان غدد لنفاوي.
مکان: روبه روي دستگاه کارت زني، ساعت هفت و سي وسه دقيقه صبح .



درقسمت remarks مي نويسم:هيچ کس به اندازه آقاي سلامي مقررات را رعايت نمي کرد، در عرض بيست و دوسال کار کردن يک دقيقه هم تأخير نداشت . صدها روز مرخصي طلب داشت، به اين جهت از مديريت محترم تقاضا مي شود:جهت تشويق از خانواده مرحوم، سپاسگزاري شود و درصورت صلاح ديد مبلغي به عنوان پاداش ايفاد گردد .



تخ تخ چاقو روي سيني چوبي پيچيده. قطرات خون به در وديوار پاشيده مي شود. خدا بيامرز تمام تنش پر از غده هاي ريز شد ه بود، به خصوص دور حنجره اش .
جنازه را مي گيرم زير شير آب. دستم را مي شورم. با حوله قرمز روي ديوار پاکش مي کنم .
سرش را که تو نايلون پلاستيکي گذاشته ام مي برم به قسمت فريز .
تو مُرده ها پچ پچ افتاده. گمانم خوشحال اند. يکي شان عجيب چشم هايش زنده ست، لج بازتر از همه آن هاست. مي داند دوستش دارم، وقتي صداي پايم را مي شنود، ساکت ساکت مي شود. وقتي داشتم برايش پرونده باز مي کردم، چيزي توي گوشم گفت که دقيقاً نشنيدم، اما مطمئنم زمزمه عاشقانه بود .



در سالن فريز را باز مي کنم. همه ساکت مي شوند. سر آقاي سلامي را در رديف زيرين قفسه ها قرار مي دهم، بي آن که چشم هايش را نگاه کنم. نگاهش ناراحتم مي کند. چند بار بعد از تمام شدن کار، ازم خواسته بود با هم برويم بستني بخوريم . هيچ بار قبول نکردم، نمي توانستم. فکر اين که يک روز و يا يک شب، خودمان، ديگري را به قسمت بسته بندي جنازه مي فرستد، مانع از اين مي شد.
حتا اشاره کرد که ما به خاطر حرفه تقريباً مشترک، احتمالا ً روحيه مشترکي داريم .
هنوز جلوي در سالن فريز ايستاد ه ام که يک باره زمزمه ئي خفه تو سالن مي پيچد، انگار چند نفري هووو مي کنند .
درسالن فريز را که قفل مي کنم، سر وصدا بيشتر مي شود، دست جمعي هوو مي کنند .
قدم هايم را تند مي کنم. به اتاقم مي رسم. ديگر هيچ صدايي شنيده نمي شود.
از دور سالن فريز را مي بينم، خاموش و تاريک. دورتر پيکاني زرد رنگ درحال سوختن است . جنازه بعدي حتماً سوخته است ومن با تشخيص هويت دچار مشکل مي شوم ... بعد ماشين آمبولانس را مي بينم ، درباره زني حرف مي زنند که زيرسرش بالش بود ... احتمالاً فردا تمام تخت ها پر است .



ساعت حدود ده شب کارت شناسايي آقاي سلامي را به عنوان اختتام پرونده امضا مي کنم. شش ساعت اضافه کاري براي خودم مي نويسم و به طرف خانه راه مي افتم .



تو مسير خانه جنازه ها سراسيمه جلويم صف مي کشند ... چند تايي از وضعيت شکلاتي بيرون آمده اند. کنارم ايستاد ه اند و ا صرار مي کنند که نوع بسته بندي جنينني را امتحان کنيم ...
سرم گيج مي رود. .. خيس عرق شده ام ... پيکاني زرد رنگ جلوترايستاده .. ديگر هيچ چيز نمي بينم جز بالش خوني زير برجک نگهباني و زن هايي که تق تق عکس مي گيرند ....
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 
 
بالا