تبليغاتX
whatever - در باغ نبود
همه چیز برای موبایل&p30
 در باغ نبود
از روزي كه بليط برگشت به ايران را گرفته بودم ،مثل مرغ پركنده اي گوشه خونه كز كرده واصلاحال وحوصله بيرون رفتن را ند اشتم . اين تنهايي هاي مكرر، بهانه اي شده بود تا روزهاي اولي كه پايم به لندن رسيده بو د را به خاطر بياورم عجب ساده بودم ،اون روزها! چقدر ننر و بچه ننه بوم ! دلم واسه آقاجون و مادرم تنگ مي شد،روزي صد بار به هفت جدم لعنت مي فرستام ،مي گفتم : بهادر، نونت كم بود؟ آبت كم بود؟ بلندشدي اومدي ديار غربت درس بخوني ؟ آخه ناكس ، تو كه جنس خودت رو خوب مي شناسي ،خدا وكيلي تو اهل درس و مدرسه بودي ؟ اما چه فايده كه پشيموني سودي نداشت و بايد با تنهايي و غربت و بي كسي سر مي كردم .
حالا كه بعد از هشت سال ، مي خواستم برگردم مملكتم باز هم غصه داشتم ، اما ايندفعه از برگشتن ناراحت بودم نه از ماندن ! چند بارهم تا دم درآژانس هواپيمايي رفتم تا بليطام را كنسل كنم ، امانشد كه نشد. آقاجون ، مريض بود. مثل اينكه اطباءازش قطع اميدكرده بودند. مادرجون با اون پاهاي چلاقش روزي سه بار مي رفت تلفنخونه ،واسم تلگراف مي زد كه حتما برگردم . مي گفت :آقا جون مي خواد آخر عمري ، يه بار ديگه پسرته تاقاري اش را ببيند بالاخره چمدانهايم رابستم دل به دريا زدم . پيش به سوي وطن ... ازپله هاي هواپيما پايين آمدم ، با اينكه اصلاخوشحال نبودم ، يك ژست زوركي لبخند گرفتم ،پاپيون گردنم را سفت كرده و به طرف سالن رفتم ... اوه My God! چه خبر بود!
مقابل درب خانه چه خبر بود! مادرجون انقدرذوق زده شده بود كه مشت مشت اسفند توي آتيش مي ريخت . يك شونه تخم مرغ هم داده بودند دست خاله خانوم ، سفارش كرده بودند كه دل نسوزانه بشكن . او هم تخم مرغ ها را به زمين وهوا پرت مي كرد. ناگهان يكي از اونها به پشت كتم برخورد كرد و شكست . فرياد مهيبي كشيدم . همه ساكت شدند. از ورودي درب خانه تا جلوي خانه مان ، آويزو چراغ كشيده و پرچم خير مقدم نوشته بودند، با ديدن خوشحالي خانواده ام ، اون غمبادي كه موقع برگشتن به ايران گرفته بودم ، كم كم فروكپپ ش كرد.
آقاجون ، گليم كوچكي جلوي در پهن كرده وروي يك چارپايه كوچك نشسته بود تامن بيايم ،خيلي ضعيف و لاغر شده بود . از ماشين كه پياده شدم به طرفش پركشيدم ، اونقدر هيجان زده بودم كه يادم رفت اين چهارپايه فكستني است ،پشتي ندارد. تا اومدم آقاجون را در آغوش بكشم ، در اثر نيرويي كه به چهارپايه وارد شده بود،از اونطرف افتاد روي زمين .
چمدانم را گذاشتم زير پايم و رفتم بالا، از همه كساني كه به استقبالم آمده بودند، تشكر كردم .چشمم به چهره هاي جديدي افتاد: دخترها وپسرهايي كه طي اين سال ها براي خودشان بزرگ شده بودند تا جايي كه بيشتر آنها را نتوانستم بشناسم ، زماني كه اقوام را به داخل تعارف كردم ،به مانند گذشته مجلس زنانه ، مردانه شد سرتاسرشام ، درحاليكه دلم لك زده بود براي غذاهاي ايروني ، براي روغن حيواني ، مجبور به سخنراني وپاسخ دادن به آقايون همولايتي بودم . اونها هم مثل بختك افتاده بودند روي سفره و هر چه بود ونبود را قلع و قمع كردند. هيچ كس گوشش به حرف هاي من نبود اما تاحرفم را قطع مي شد،سبيل هايشان را پاك مي كردند و مي گفتند :بقيه اش را بگو بهادرخان !
من آنقدر حرف زدم و آنها خوردند كه سرانجام ،همه غذاها تمام شد. آن وقت يكي يكي بلندشدند وخداحافظي كر دندو رفتند. ما هم رفتيم سر وقت چمدان و يك بسته از شكلات هايي كه سوغات آورده بوديم ، نوش جان كرديم ...
در حياط ايستاده بودم . سيگار برگم راروشن كردم و مشغول مرور وقايع امروز شدم . صداي پايي به گوشم خورد . سرم را كه برگرداندم ديدم يك دختر خانوم با دامن بلند چيندارش ، آهسته وخرامان به سويم مي آيد. به روي خود نياوردم كه ديدمش . به سيگار كشيدن ادامه دادم تانزديكم رسيد. دايي جان ، حالتون خوبه ؟ آه ، بخشكه شانس ، خودي يه ! گفتم : ببخشيد ،به جانمي آورم ، اگر مي شه اون گوشه روسري را ازجلوي صورتتان برداريد دستش را پايين انداخت و گفت سودابه هستم ، دايي جان . منويادتون رفته ؟ گفتم : اوه My God! چقدربزرگ شدي ! چقدر خوشگل شدي ! بيا بغل دايي يه بوس بده دايي ببينم .
چند قدم عقب تر رفت و خودش را جمع و جوركرد و گفت : وا! خدا مرگم بده ! اين حرفها چيه مي زني دايي جون ؟ يكي مي بينه بده ! گفتم :چي بده ؟ اينكه آدم خواهرزاده اش را بعد ازهشت سال نديدن ، ببوسه كجاش بده ! گفت حالاوقت زياده دايي جون ، راستش اومدم يه چيزي بگم ،ام م م م ، چه جوري بگم برقي در چشم هايش مي درخشيد، گونه هايش گل انداخته بود گفتم :نمي خواد بگي ، صبر كن خودم حدس بزنم . فكركنم يه دسته گلي به آب دادي . ميخواهي من برم پيش بابا ننه ات وساطت كنم نه ؟ خنديد و گفت دسته گل كه نه هنوز، به آب ندادم ، اما اگه بابام بازبون خوش راضي نشه ، شايد...
صدايم را مثل صداي خودش نازك كردم ، قري به گردنم دادم وگفتم : وا! خدا مرگم بده دايي جون ! اين حرفها چيه مي زني ؟ دختره گيس بريده ، زود باش خود ت اعتراف كن ، من چه كاربايد بكنم برات ؟ گفت : ارسلان ، دايي جون .پسر خاله محبوبه را مي گم . يادتونه ؟
گفتم : اي نامرد، ارسلان ؟ پسر خاله ات ؟ چه دوره زمونه اي شده ، اينجا از اروپا هم بدتر شده . فاميل به فاميل رحم نمي كنه ، اي داد بي داد... گفت :نمي فهمم چي داريد مي گيد دايي جون ؟ من الان دو تا خواستگار دارم ، بابام پاشو كرده تو يه كفش كه به پسر آميرز اسدا... جواب بعله بدم .مادرم هم موافقه . پكي به سيگارم زدم وگفتم :اوه my Godi ! او هم چه كسي ، پسرآميرزاسدا...! شرمنده ام سودابه جان ، خودت مي دوني كه اونها خانوادگي اهل چاقو وچاقوكشي اند. من چطوري برم بهش بگم ارسلان خان ما، سودابه خانوم را بعله ! سودابه كه حسابي كلافه شده بود، توي حرفم پريد و گفت :استغفرا...، همينطور چي براي خودتون مي گيددايي جون ؟ من اومدم ازتون خواهش كنم بريد باارسلان صحبت كنيد يه جوري بياد منو بگيره !بهش بگيد اگه دست دست كنه ،سودابه را شوهرمي دهند. بگيد من يا زن ارسلان مي شم يا خودمومي كشم !
گفتم : اوه ، خودكشي ؟ No,No,No! اون پدرسوخته يه غلطي كرده بايد تا آخرش هم وايسه . با اينكه باباش به خونم تشنه است امانگران نباش ، بالاخره يه جوري راضي اش مي كنم . پسره چشم سفيد! سودابه كه از چشم هايش پيدا بوحسابي تعجب كرده گفت :ارسلان چه غلطي كرده دايي جون ؟ چي شده ؟ شما چي مي دونيدكه من نمي دونم ؟ سرم را كمي خم كردم و از پشت عينك ، نگاهي به صورتش انداختم : خودت الان گفتي دسته گل به آب دادي خانوم خانوم ها.
به اين زودي منكرش شدي ؟
سودابه كه تازه متوجه قضيه شده بود بادستپاچگي گفت : دايي جون ، شما خيلي كج فكرمي كنيد هان ! اشتباه متوجه شديد. ارسلان بي نوا!ببينيد دايي جون ، ام م م ... چشم هايش را بست ودر حالي كه كلمات را خيلي تند تند ادا مي كردادامه داد: من عاشق ارسلان هستم ، حاضر نيستم با هيچ كس به غير از اون عروسي كنم ، اما نمي دانم چرا ارسلان پا پيش نمي گذاره و نميادخواستگاريم . حالا هم از شما مي خواهم واسطه شويد و ارسلان را وادار كنيد يه تكوني بخوره .نفس عميقي كشيد و چشم هايش را بازكرد:آخيش ! راحت شدم . در حالي كه دودسيگار را در هوا حلقه كردم با خونسردي گفتم :اوه my God! مگه تو اين خانواده كسي مي تونه عاشق كسي بشه ؟ والا تا او ن جايي كه من يادمه و بااون چيزهايي كه امروز ديدم مطمئن شدم رسم ورسومات تغييري نكرده ، زنها هميشه يا رو بنده داشتند يا با گوشه روسري ، رويشان را گرفتند.مهماني ها هم كه هميشه زنانه - مردانه است . اصلاتو كي وقت كردي ارسلان را ببيني كه عاشقش شده اي ؟ اصلا شايد ارسلان بي چاره تو را نديده باشد؟
گفت : ديدن كه ديده . اما دايي جون ، ارسلان خيلي خجالتي يه . من مطمئنم كه اون هم مرادوست داره . اما رويش نمي شه چيزي بگه .نيشخندي زدم و گفتم : مطمئن باش اگه دلش مي خواست با تو عروسي كنه ، يعني اگه اون جوري دوستت داشت ، يه تيكه هايي مي اومد كه حساب كار بياد دستت ! يه جوري حاليت مي كردگفت : تورو خدا دايي جون ، حالا شما يه كاري بكنيد ديگه . گفتم : اوه ! NO,NO,NO,NO;من يه كاري بكنم ؟ برم با باباش صحبت كنم يا باننه اش ؟ خودت بايد دست به كارشي دختر. بايد يه كاري كني كه شب و روزش با هم يكي بشه وخودش بخواد باهات عروسي كنه . مي فهمي كه ؟! سودابه گفت : نه گفتم : يه چند روزي به من فرصت بده عرق راهم خشك شه ، من هم توي اين مدت مي روم تو نخ ارسلان . اون وقت يه نقشه مي كشم كه بتوني باهاش تنهايي صحبت كني ،ببيني اصلا چند مرده حلاجه ؟ OK؟ حالا ديگر بروبخواب . good night! در حالي كه خنده ام گرفته بود، با چشمانم سودابه را بدرقه كردم . همه چيز اين مردم با آنچه كه در آن هشت سال به آن عادت كرده بودم فرق مي كرد. از قد و اندازه دامن خانومها گرفته تا افكار و عقايد شان . سيگارم را خاموش كردم و رفتم تا بخوابم .
دو هفته اي از آمدنم گذشته بود. كم كم حوصله ام داشت سر مي رفت . چند روز پيش با يكي ازخانومهاي همسايه ، سلام عليك گرمي كرده و ازرنگ لباسش كه خيلي به پوستش مي آمد، تعريف كرده بودم . شب ، شوهرش آمده بود دم درخانه مان و قشقرق به پا كرده بود! اين بي جنبه بازي ها، اعصاب برايم نگذاشته بود ديگر... تا اينكه دوباره سر و كله سودابه ، پيدا شد، با چشماني كه معلوم بود از گريه ، پف كرده ، سراغم آمد: دايي جون ، پس چرا كاري نكرديد. بابام پا شو كرده تويه كفش كه تا آخر اين هفته بايد شوهر كنم گفتم :خوب برو به پسره بگو ازش خوشت نمي آيد.گفت : چي مي گيد دايي جون ؟ پسره اصلا مرا تابه حال نديده . روي حرف پدرش حرفي نمي گويد. اگر من بروم و اين حرف را بهش بزنم ،توي همه محل مي پيچه كه سودابه دختر... گفتم :اوه My God! اوضاع اينجا تا اين حد قاراش ميشه ؟ باشه دايي جان ، نگران نباش ، اين كارهاراست كار خودمه ! بعد از ظهر، ساعت سه بيا تو باغ گردوي قدرت خان . من ارسلان را هم مي كشم اونجا. يك كم هم سرخاب سفيد آب به صورتت بمال ، رنگ و رويت مثل ميت شده . رفتم سروقت ارسلان . خوش و بشي كردم و گفتم :ماشاءا... ديگه واسه خودت مردي شدي دايي جون . فقط چرا اينقدر لاغر موندي ؟ نكنه عاشقي ناقلا، غم و غصه مي خوري ؟... خنده ابلهانه اي كرد و گفت : نه بابا، نمي دونم چرا هر چي مي خورم چاق نمي شم . گفتم :بايد زن بگيري تاچاق شي ! همه صورتش سرخ شد، با صداي آهسته اي گفت : اين حرفها چيه مي زنيد. بابام مي گفت دايي بهادر خيلي بي حيا شده ! باورنمي كردم جا خوردم ، اومدم با عصبانيت بگم بابات خيلي بي جا كرده كه جلوي خودم را گرفتم و گفتم : پسر جون ، من بهت مي گم زن بگير،نمي گم كه ...، انون وقت تو به من مي گي بي حيا!يعني تو هيچ وقت نمي خواي زن بگيري گفت :هر وقت بابام بگه گفتم : يعني تو خودت هيچ وقت احساس نكردي كه بايد زن بگيري ؟ از هيچ دختري تا حالا خوشت نيومد؟ ايندفعه علاوه برسرخ شدن دانه هاي عرق هم روي پيشاني اش نشست . گفت : براي چي بايد زن بگيرم ؟ كلافه شده بودم ، چطوري برايش توضيح مي دادم ؟گفتم : براي اينكه بچه دار شوي ، براي خودت خانه و زندگي مستقل تشكيل بدهي .
گفت : بچه ؟! راستي هميشه برايم سوال بوده كه پدر و مادرها بچه هايشان را از كجا مي آورند كه اينقدر شبيه همند؟ تازه دايي جون ، بچه هاي يك خانواده شبيه همند، بچه هاي خانواده ديگر شبيه هم . اين جالب نيست ؟ من كه باور نمي كردم درجه خنگي و حماقت ارسلان تا اين حد باشد،اين حرفها را گذاشتم به حساب شيطنتش . دستي به سرش كشيدم و گفتم : خب ارسلان جان ، من ديگه بايد بروم ، اگه دوست داري جواب سوالاتت را بگيري ، ساعت سه بعد از ظهر بيا تو باغ قدرت خان توي اون آلاچيق وسط باغ ،منتظرتم .
ت ت ت
ساعت سه و ربع كم بود. همه در خواب ظهر گاهي بودند. با عجله خودم را به باغ قدرت خان رسوندم و پشت شمشادهايي كه درست به آلاچيق چسبيده بود پنهان شدم . چند دقيقه بعدسودابه ، بزك كرده و خرامان آمد و روي نيمكت نشست . دستم را از لاي شمشادها بيرون آوردم ومتوجه اش كردم كه من هم اينجا هستم . گفتم :حواست به من باشد، هر چي مي گم به ارسلان بگو ارسلان با ده دقيقه تاخير آمد. وقتي ديدسودابه زير آلاچيق نشسته ، بدون اينكه توجه خاصي به او بكند، گفت : دايي بهادر را نديدي ؟با دست اشاره كردم كه بگو، نه ! ارسلان گفت :قرار بود بيايد و جواب سوال هاي مرا بدهد.سودابه عشوه اي آمد و گفت : خب از من بپرس شايد بتوانم كمكت كنم . دست هايم را به نشانه موفقيت به هم ماليدم و توي دلم گفتم : Nice،قضيه داره جالب مي شه !
ارسلان گفت : سودابه خانوم ، تو مي دوني پدر ومادرها، بچه هاشون رو از كجا مي آورند؟
سودابه كه انتظار چنين سوالي را نداشت . مثل يه گلوله آتيش سرخ شد. گفت : والا چي بگم ؟ارسلان ادامه داد: اين براي شما جالب نيست كه من و داداشم اينقدر شبيه هم هستيم ، شما و سنبل خانوم هم اينقدر شبيه به هم ؟ مثلا چرا من ، شبيه شما نيستم ؟ من تصميم گرفتم بچه دار شم ! من كه ديگر نمي تونستم هيجانم را كنترل كنم فرياد زدم :براوو! ارسلان گفت : شما صدايي نشنيديد؟ باتكه چوبي به پاهاي سودابه زدم و حالي اش كردم كه كمي نزديك تر به ارسلان بنشيند. سودابه ازجايش بلند شد تا برود كنار ارسلان و ارسلان كه دست هر چه ببو گلابي بود را از پشت بسته بود، به وراجي اش ادامه داد: اصلا نمي شود آدم زن نگيرد ولي بچه دار بشود؟ بچه را مي دهم مادرم بزرگ كند! يك مرتبه لباس سودابه به ميخي كه از يكي از ستون هاي آلاچيق بيرون زده بود گيركرد و افتاد زمين ! صداي هوار سودابه بلند شد...در همين لحظات قدرت خان كه تازه وارد باغ شده بود در چشم بر هم زدني با اسلحه شكاري اش بالاي سر آن دو ظاهر شد. دستي به سبيلش كشيد و گفت : به به ! آقا ارسلان ، توي باغ من ؟ چه كار داشتي مي كردي ؟ ارسلان گفت :هيچي به خدا قدرت خان داشتم ، از سودابه خانوم مي پرسيدم چطور مي شود زن نگرفت ولي بچه دار شد؟ من كه اوضاع را حسابي قمر درعقرب مي ديدم ، از جايم تكان نخوردم ، قدرت خان ، لوله تفنگش را پس گردن ارسلان گذاشت ،سودابه را هم جلو فرستاد و در حاليكه فحش وناسزا بارشان مي كرد آن دو را برد تا تحويل پدرارسلان بدهد.
ت ت ت
پدر ارسلان كه از قدرت خان هم جوشي تر بود،بعد از شنيدن توضيحات قدرت خان با پدرسودابه صحبت كرده وبد قرار شد آخر همان هفته ، بساط عقدكنان را راه بيندازند. دلم براي سودابه مي سوخت . ارسلان لياقتش را نداشت .
ت ت ت
روز جشن فرا رسيد. رفتم سراغ ارسلان . تا مراديد گفت : دايي جون چرا اون روز نيومديد باغ جواب سوالم را بدهيد؟ دستم را روي دهنش گذاشتم يك مرتبه صداي دست زدن ها بلند شد،فرستادند پي ارسلان كه عاقد آمده ، بيا سر سفره عقد... من هم همراهش رفتم كنار سودابه نشستم ،بعد از اينكه عاقد بعله را گرفت ، فرياد زدم :دوماد، عروس رو ببوس يالا! همه چپ چپ نگاهم كردند، خواهرم با آرنج به پهلويم زد وگفت : بهادر، اينجا لندن نيست ، جلوي اين همه آدم كه نمي شه ماچ و بوسه راه بيندازند... سودابه با شيطنت خاصي ، دستش را از زير تور بلندي كه روي سر داشت ، بيرون آورد و دست ارسلان راگرفت . ارسلان مثل دفعه پيش سرخ شد، به سودي اشاره كردم دستش را ول كن بابا، الان خودش را خيس مي كنه .
عقد كنان به خير و خوشي تمام شد. چندروزگذشت . بعد ازظهر يك روز آفتابي در حالي كه مشغول مطالعه كتابي بودم ، دوباره سودابه باچشم گريان به سراغم آمد: دايي جون ، اين ارسلان اصلا احساس نداره . گفتم : اي داد برمن ! من مي دونستم اين آدم نمي شه ، بيارش اينجامن درستش مي كنم گفت : مثل دفعه پيش نشه دايي جون ؟ نمي دانم به چه بهانه اي ارسلان راآورد. رو دربايستي را كنار گذاشتم و رك وپوست كنده با او در رابطه با ارتباطهاي زناشويي صحبت كردم اما... ارسلان كه براي بار اولش بوداين حرفها را مي شنيد در حالي كه مثل منگول هابه من زل زده بود گفت : اصلا من نمي فهمم شماچه مي گوييد دايي جون ! گفتم : لابد تومريضي ! تو نفهمي ! يا جسمت مشكل دارد يامخت ؟ بعد هم دوتا كشيده آبدار به صورتش زدم ، هر چه از دهانم بيرون آمد نثارش كردم .
هر چند كه از پدرش ، دل خوشي نداشتم ، امارفتم سراغش و خواهش كردم ارسلان را به يك دكتر نشان بدهند. پدرش اول ، كلي بد و بيراه ،بارم كرد كه تو عيب مي گذاري روي پسر من و...
همان شب ، خبرش به گوشم رسيد كه او را به زوربرده اند دكتر. دكتر تشخيص داده كه ارسلان خيلي ضعيف است ، و به عبارتي اصلا تو باغ نيست ،از اين رو بايد كمي تقويت جسماني و نيز روان درماني شود.
من براي فرداي آن روز بليط برگشت داشتم ،وقتي هم به لندن رسيدم ، چند بار براي سودابه تلگراف زدم ، اما جوابي نداد تا همين ديروز... (كه دقيقا يك سال از آن ماجرا مي گذرد) نوشته بودباردار است ! ناخوداگاه فرياد زدم
Oh !My Gid، خدا را شكر.
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 
 
بالا