تبليغاتX
whatever
همه چیز برای موبایل&p30
 نان قصه
ولفگانگ بورشرت، شاعر و نويسنده آلماني در 20 مه 1921 در هامبورگ به دنيا آمد. هنوز در سنين نوجواني بود که به سربازي فرا خوانده شد. او را به جبهه شرق فرستادند، و در آن جا بيماري به سراغش آمد. او را به دليل به سخره گرفتن هيتلر و اين که با سخنان ضد جنگ خود روحيه هم رزمانش را تضعيف مي کرد، به آلمان فرا خواندند. در دادگاه نظامي محاکمه و به مرگ محکوم شد و چندين ماه در انتظار اجراي حکم خود بود تا سرانجام به دليل پيشرفت بيماري و اين که اميدي به زنده ماندنش نبود، بخشوده و دوباره به جبهه فرستاده شد. در سال 1942 در حالي که سخت مجروح شده بود، نمايش نامه «بيرون، پشت در» را نوشت. در پايان جنگ، با وجود بيماري شديد، شوق نوشتن او را به مدت دو سال زنده نگاه داشت، و در اين مدت به شيوه اي واقع گرايانه و در عين حال نمادين، سرنوشت سربازان بازگشته از جنگ را در داستان هاي کوتاه و اشعار خود بازگو کرد. او سرانجام در 20 نوامبر سال 1947 در آسايشگاهي در شهر بازل چشم از جهان فرو بست.




زن ناگهان از خواب پريد. دو و نيم ِ نيمه شب بود. لحظه اي فکر کرد که چرا از خواب پريده است: «کسي در آشپزخانه خورد به صندلي!» گوش هايش را به سوي آشپزخانه تيز کرد. همه جا ساکت بود. همه جا خيلي ساکت بود و زماني که دستش را روي تخت کشيد، کنارش هم خالي بود. علت اين سکوت را فهميد، چون صداي خُرخُر مرد نمي آمد. از جايش برخاست و پابرهنه از ميان راهروي تاريک به سوي آشپزخانه رفت. يک ديگر را در آشپزخانه ديدند. دو و نيم ِ نيمه شب بود. زن روي يخچال چيز سفيدي ديد و چراغ را روشن کرد. آن دو روبه روي هم ايستاده بودند و هر يک تنها پيراهني برتن داشت، دو و نيم ِ نيمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روي ميز آشپزخانه بود. زن ديد که مرد براي خود يک قطعه نان بريده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روي ميز هم خرده نان ريخته بود. زن هر شب و از روي عادت روي ميز را پاک مي کرد، هر شب. اکنون روي ميز خرده نان ديده مي شد، و چاقو نيز همان جا بود. زن سردي ِ کاشيها را بر تنش آرام آرام احساس کرد و چشمانش را از روي بشقاب برگرداند.
مرد گفت: «فکر کردم که اين جا چيزي هست.» و به اطرافش نگاه کرد. زن در جواب گفت: «من هم چيزي شنيدم» و با خودش فکر کرد که مرد در شب و با پيراهن، چقدر پير به نظر مي رسد؛ همان اندازه که سنش است، يعني شصت و سه سال. مرد در روز گاهي جوانتر به نظر مي رسد. مرد هم با خودش گفت: «زن چقدر پير شده است، به خصوص با پيراهن خيلي پير جلوه مي کند؛ دليلش شايد آشفتگي ِ مويش باشد. نامرتب بودن زنان در شب، معمولاً به وضعيت موي ِ آن ها برمي گردد. مو گاهي آدم را پير نشان مي دهد». «تو بايد کفش مي پوشيدي، با پاي برهنه روي کاشي ها حتماً سرما مي خوري.» زن به مرد نگاه نمي کرد، چون نمي توانست قبول کند که مرد پس از سي و نه سال زندگي ِ زناشويي، حالا دارد به او دروغ مي گويد.
مرد دوباره گفت: «فکر کردم که اين جا چيزي هست». سپس به گوشه و کنار آشپزخانه سَرَک کشيد. «من صدايي شنيدم، و بعدش فکر کردم که اين جا چيزي هست». «من هم صدايي شنيدم، اما ظاهراً که چيزي نبود.»
زن بشقاب را از روي ميز برداشت و خرده نان ها را جمع کرد. مرد با صداي لرزان تکرار کرد: «نه، ظاهراً چيزي نبود.» زن به کمک مرد رفت و گفت: «بيا برويم، حتماً از بيرون بوده، بيا برويم داخل رخت خواب، روي کاشي هاي سرد سرما مي خوري.» مرد به پنجره نگاه کرد و گفت: «درست است، حتماً از بيرون بوده، من فکرکردم اين جاست.»
زن دستش را بسوي کليد برق دراز کرد و با خود گفت: «فوراً بايد چراغ را خاموش کنم، وگرنه نگاهم به بشقاب خواهد افتاد، نبايد به آن نگاه کنم.»
زن به مرد گفت: «بيا برويم، حتماً از بيرون بوده، باد که مي وزد، ناودان هم به ديوار مي خورد، حتماً ناودان بوده، هميشه همراه ِ باد، سر و صداي آن هم بلند مي شود.» و چراغ را خاموش کرد. همان طور که پاهاي برهنه يشان را روي زمين مي کشيدند، از ميان راه روي تاريک بااحتياط به سوي اتاق خواب رفتند.
مرد گفت: «آري، حتماً باد بوده؛ باد تمام شب مي وزيد.» روي تخت خواب که دراز کشيدند، زن گفت: «باد تمام شب مي وزيد، حتماً صداي ناودان بوده». «درست است؛ اول فکر کردم که صدا از آشپزخانه بود، ولي حتماً ناودان بوده.» مرد اين را طوري گفت که انگار داشت خوابش مي برد؛ اما حقيقي نبودن لحن ِ صدايش را زن هميشه احساس مي کرد، هنگامي که مرد دروغ مي گفت. زن گفت: «هوا خيلي سرد است، من مي روم زير پتو، شب بخير.» مرد پاسخ داد: «آري، خيلي سرد است، شب به خير.» سپس همه جا ساکت شد.
زن پس از چند دقيقه احساس کرد که مرد دارد آهسته و با احتياط چيزي را مي جَوَد. زن براي اين که مرد متوجه بيدار بودنش نشود، مخصوصاً آرام و يکسان نفس کشيد. اما مرد آن قدر آرام مي جَويد که زن خوابش بُرد.
غروب ِ روز بعد که مرد به خانه بازگشت، زن چهار قطعه نان برايش گذاشت. اين در حالي بود که مرد روزهاي گذشته تنها سه قطعه نان براي خوردن داشت. زن گفت: «تو چهار تکه بخور، من همه سهمم را نمي توانم بخورم؛ تو يک تکه بيش تر بخور؛ راستش براي من زياد هم خوب نيست.» و از جلوي لامپ کنار رفت. زن ديد که مرد روي بشقاب خَم شده و به آن خيلي نزديک است. مرد بالا را نگاه نمي کرد. اين جا بود که زن برايش متأسف شد.
مرد از روي بشقاب گفت: «تو که نمي تواني فقط دو تکه نان بخوري». «چرا مي توانم، چون شب ها نان به معده ام نمي سازد، بُخور مرد، بُخور». سپس زن زير لامپ کنار ميز نشست.
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 عشق در سالن فريز قصه
هيچ کس باور نمي کند که من فقط کارمندي هستم دون پايه، جنازه را مي آورند اين جا براي شستن و بسته بندي نهايي، همين وبس. اگر هم برايشان پرونده باز مي کنم فقط به خاطر اين است که مي دانم داشتن پرونده به مراتب بهتر از گمنام بودن است .


بيش از چند هزار قفسه در سالن فريز ديده مي شود. هر قفسه شامل نُه کشو ا ست. چند تخت با پوشش سفيد پلاستکي کنار پنجره ست. آخرين جنازه ها هميشه روي تخت خوابيده اند تا پرونده شان تکميل شود .



هفته پيش مردي چهل وچند ساله آمده بود به دنبال جنازه پسرش. گفتم از کجا مي دانيد جنازه پسرتان اين جاست ؟ گفت هر جا مي روم جواب سربالا مي شنوم. اتفاقا ً جنازه اش در قفسه 112قرار داشت. پرونده هم برا يش باز کرده بودم با اسم و آدرس . به اش گفتم آخرين پرونده در اين جا ثبت مي شود .
گفت همه پروند ه هاش مخدوش شده . از ثبت احوال تا پروند ه حساب بانکي ..



حالا حتماً گذشته ها يادش مي آمد، آن موقعي که پرونده پزشکي واکسيناسيون برايش باز کرده بود، اولين واکسن سرخک، بعد تشکيل پرونده در کلاس اول دبستان، اولين عکس پرسنلي براي دفترچه بيمه ... پوست صورتش تيره شده بود .



براي اينکه دل بکند بردمش به سالن فريز. کشو شماره 112 را باز کردم، پسري نوزده ساله با صورتي ترسيده گوشه ئي فريز شد ه بود.
پدرش دو طرف شقيقه را گرفته بود و فرياد مي کشيد .
گفتم : فراموش مي کني !
دور شد. همين طور فرياد مي کشيد. از پنجره مي ديدمش که به طرف اتومبيلش مي رفت، يک پيکان زرد رنگ .
رنگ اتومبيلش مدت هاست که در ذهنم مانده .



وقتي جنازه را آوردند، بسته بندي اش کرده بودند، همان طور که همه جنازه ها را مي بندند، عين شکلات . هيچ جاي بدنش هم معلوم نبود، زن ويا مرد بودن جنازه هم پيدا نبود. البته من به خاطر حرفه ام تا جنازه را مي آورند، جنسيت و سن شان را مي فهمم .



روزهايي که کارم کمتر است، به شيوه بسته بندي جنازه ها فکر مي کنم. حتا طرح هاي زيادي کشيده ام. يکي از طرح ها شبيه جنين مي ماند. مي شود به جنازه شکل داد، بدن را کمي خميده کرد و کيسه هايي شکل جنين دوخت ... و يا اين که کيسه هايي شکل صليب دوخت و ...



يکي از مُرده ها زني سي و چند ساله است، ديروز آوردنش. تمام تنش کبود بود. صورتش از کبودي سياه شده بود. تو کارت شناسايي اش نوشتم :
-گمنام
سن : سي و سه چهار ساله .
نوع مرگ : خفه گي !
مکان : جنگل مازند .



درقسمت remarks نوشتم : زن زير تير چراغ برق در حالي که يک بالش زير سرش بود پيدا شده . در چند ماه اخير اين سومين جنازه ئي ست که زير سرش بالش بوده.
چند تا عکس هم ضميمه پروند ه اش بود: گل هاي بالش خيلي واضح بود، گل هاي بزرگ قرمز . دامن سفيد ... روسري آبي سرش بود، منتها موهاي سياه بلندش از دور تا دور روسري پيدا بود .



تو يکي از عکس ها، دامنش تا بالاي زانو بالا رفته بود، پاهاي برنزش کشيده و خوش تراش بودند . آقاي سلامي به عکس خيره شد ه بود. خواست عکس را بردارد گفتم نمي شود. حتا زيرلبي گفت حسودي مي کني .
عکس هاي زن را در آلبوم گذاشتم . کنار يکي از عکس ها يک سرنگ افتاد ه بود که تو ذوق مي زد ، شايد معتاد بود ويا شايد ...
همين پرونده نيم بند روزي به درد مي خورَد. چون تاريخ مرگ در آن ثبت شده، به غير از آن سر تمامي اين مرده گان در قسمت فريز نگه داري مي شود و همين بيش ترين کمک را به خانواده ها مي کند، هم از جهت فراموش نکردن شان، هم از جهت شناسايي مرده ها .
بعد از اين که فرم تحويل جنازه را تکميل کردم، به آقاي سلامي زنگ زدم، هميشه با چاقوي تيزش جلوي در ايستاده .
جنازه را مي برد به حمام غسال خانه، مي خواباندشان روي تخته چوبي .
معمولاً از کمر شروع مي کند ، بعد از جدا کردن کمر و دست و پاها جنازه شقه شده را زير آب سرد مي گيرد، همه را مي ريزد تو پلاستيک و تو قفسه جا مي دهد .



صورت تنها قسمتي ست که جدا نايلون مي شودو بعد با استفاده از مواد ضد عفوني کننده به قسمت فريز انتقال مي يابد. فريز واحد مرده شور خانه قسمت مجزايي است که مسئول اين قسمت هم من هستم .
در هفته چندبار موظف ام جهت جلوگيري از عفونت به آن ها سرکشي کنم .



سرهايشان خيلي معصومانه کنار هم قرار گرفته ، قبل از اين که در سردخانه را باز کنم صداي پچ پچ شان را مي شنوم. مطمئنم با هم حرف مي زنند. با باز شدن در، مثل بچه هايي که با صداي پاي ناظم ساکت مي شوند، يک باره خفه مي شوند .
چندتايي هم هستند که حس خاصي به شان دارم، البته نه اين که عاشق جنازه ها شد ه باشم، اما گاه اين قدر زند ه مي شوند که از ترس روسري ام را دور گردنم مي اندازم و از دو طرف مي کشم .



غروب که به طرف خانه مي روم، تو راه، مدام صورتک ها جلوي چشمم زنده مي شوند، توي شيشه مغازه ها که خودم را نگاه مي کنم، با مقنعه و روپوش فقط شکل کارمند هايي هستم که خيلي خسته اند، اما هيچ کس نمي داند چه در ذهنم مي گذرد، بعضي از جنازه ها موقع شست وشو زنده مي شوند و فريا د مي کشند، گاه وقتي به قسمت بسته بندي فرستاده مي شوند، مجبورم به پشت پنجره پناه ببرم، همان جا که تابلوهاي سياه آهني را بالا مي برند و نام جنازه ها را مي خوانند ....



وقت خواب، تمام رؤياهايم را پر مي کنند. بيشتر پچ پچ هاشان بي تابم کرده. البته واقعيتش اين است که من هيچ کدام شان را مُرده نمي دانم. چون مدام با آن ها سروکاردارم، شايد هم سرکشي مدام به قسمت فريز باعث شده که در ذهنم بمانند .



امروز جنازهخود آقاي سلامي را آورده اند. چشم هايش اصلاً بسته نمي شود .
دختر کوچکش به ام زنگ مي زند. مي گويد: بابا مي ترسيد چشم هاشو ببنده، مي ترسيد نتونه بازش کنه .



چاقوي بزرگش گوشه ديوار غسال خانه است. قطرات خون روي چاقو خشک شده. ديوارهاي سفيد غسال خانه بوي سرد خون و رطوبت گرفته.
هيچ کس تو غسال خانه نيست. البته من به کار زياد عادت کرده ام. به غير از آن هرچه مسئوليتم بيشتر باشد، حقوققم بيش تر است. به همين دليل معمولاً با کارم زود اخت مي شوم، فقط کابوس هاست که کم وزيادش ديگر برايم مهم نيست.
وقتي مي برمش توقسمت بسته بندي جنازه، مردمک هايش نگاهم مي کند، شايد چون خودش تو همين قسمت کار مي کرد، حالا اين قدر نگران است. هر لحظه مي روم چاقو را بلند کنم مي گويد:هي خانم قرباني الان نه !
چشم هايش خيره نگاهم مي کند، انگار مي خواهد چيزي بگويد .
مي توانم جنازه را ديرتر به قسمت بسته بندي بفرستم، اما به نظرم هر چه کار زودتر جمع و جورشود بهتر است .



خانواده اش دور تابلو آهني سياه که اسمش با رنگ سفيد نوشته شده، گريه مي کنند .
تو پرونده اش مي نويسم :
باقر سلامي .
شغل : کارمند.
نوع مرگ: سرطان غدد لنفاوي.
مکان: روبه روي دستگاه کارت زني، ساعت هفت و سي وسه دقيقه صبح .



درقسمت remarks مي نويسم:هيچ کس به اندازه آقاي سلامي مقررات را رعايت نمي کرد، در عرض بيست و دوسال کار کردن يک دقيقه هم تأخير نداشت . صدها روز مرخصي طلب داشت، به اين جهت از مديريت محترم تقاضا مي شود:جهت تشويق از خانواده مرحوم، سپاسگزاري شود و درصورت صلاح ديد مبلغي به عنوان پاداش ايفاد گردد .



تخ تخ چاقو روي سيني چوبي پيچيده. قطرات خون به در وديوار پاشيده مي شود. خدا بيامرز تمام تنش پر از غده هاي ريز شد ه بود، به خصوص دور حنجره اش .
جنازه را مي گيرم زير شير آب. دستم را مي شورم. با حوله قرمز روي ديوار پاکش مي کنم .
سرش را که تو نايلون پلاستيکي گذاشته ام مي برم به قسمت فريز .
تو مُرده ها پچ پچ افتاده. گمانم خوشحال اند. يکي شان عجيب چشم هايش زنده ست، لج بازتر از همه آن هاست. مي داند دوستش دارم، وقتي صداي پايم را مي شنود، ساکت ساکت مي شود. وقتي داشتم برايش پرونده باز مي کردم، چيزي توي گوشم گفت که دقيقاً نشنيدم، اما مطمئنم زمزمه عاشقانه بود .



در سالن فريز را باز مي کنم. همه ساکت مي شوند. سر آقاي سلامي را در رديف زيرين قفسه ها قرار مي دهم، بي آن که چشم هايش را نگاه کنم. نگاهش ناراحتم مي کند. چند بار بعد از تمام شدن کار، ازم خواسته بود با هم برويم بستني بخوريم . هيچ بار قبول نکردم، نمي توانستم. فکر اين که يک روز و يا يک شب، خودمان، ديگري را به قسمت بسته بندي جنازه مي فرستد، مانع از اين مي شد.
حتا اشاره کرد که ما به خاطر حرفه تقريباً مشترک، احتمالا ً روحيه مشترکي داريم .
هنوز جلوي در سالن فريز ايستاد ه ام که يک باره زمزمه ئي خفه تو سالن مي پيچد، انگار چند نفري هووو مي کنند .
درسالن فريز را که قفل مي کنم، سر وصدا بيشتر مي شود، دست جمعي هوو مي کنند .
قدم هايم را تند مي کنم. به اتاقم مي رسم. ديگر هيچ صدايي شنيده نمي شود.
از دور سالن فريز را مي بينم، خاموش و تاريک. دورتر پيکاني زرد رنگ درحال سوختن است . جنازه بعدي حتماً سوخته است ومن با تشخيص هويت دچار مشکل مي شوم ... بعد ماشين آمبولانس را مي بينم ، درباره زني حرف مي زنند که زيرسرش بالش بود ... احتمالاً فردا تمام تخت ها پر است .



ساعت حدود ده شب کارت شناسايي آقاي سلامي را به عنوان اختتام پرونده امضا مي کنم. شش ساعت اضافه کاري براي خودم مي نويسم و به طرف خانه راه مي افتم .



تو مسير خانه جنازه ها سراسيمه جلويم صف مي کشند ... چند تايي از وضعيت شکلاتي بيرون آمده اند. کنارم ايستاد ه اند و ا صرار مي کنند که نوع بسته بندي جنينني را امتحان کنيم ...
سرم گيج مي رود. .. خيس عرق شده ام ... پيکاني زرد رنگ جلوترايستاده .. ديگر هيچ چيز نمي بينم جز بالش خوني زير برجک نگهباني و زن هايي که تق تق عکس مي گيرند ....
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 زخم شمشير قصه
جاي زخمي ناسور چهره اش را خط انداخته بود. جاي زخم به شکلِ هلالي، رنگ باخته و تقريباً کامل بود که شقيقه را از يک سو به گودي نشانده بود و گونه را از سويي ديگر. دانستن نام حقيقي اش بي اهميت است. در «تاکارم پو» همه او را انگليسي «لاکالارادبي» مي ناميدند. «کاردوزو» که مالک سرزمين هاي آن جا بود و خوش نداشت محل را بفروشد، برايم تعريف کرد که مرد انگليسي بحثي پيش بيني ناشدني را به ميان کشيده و براي او داستان مرموز جاي زخم را گفته است. مرد انگليسي از جانب مرز آمده از «ريو گراند روسل».عده اي هم بودند که مي گفتند در برزيل قاچاقچي بوده. در آن جا پرورشگاه گله اش از رونق مي افتد، چاه ها مي خشکند و مرد انگليسي براي آن که دوباره کار و بارش رونق بگيرد، شانه به شانه کارگرانش کار مي کند. مي گفتند سخت گيري او تا حد ظلم پيش مي رفته، اما به حد افراط آدم منصفي بوده. مي گفتند در شراب خوري کسي به پايش نمي رسيده. سالي يکي دوبار در اتاقي آن سوي ايوان در به روي خود مي بسته و دو سه روزي بعد بيرون مي آمده و مثل از جنگ برگشته ها و با آدم هايي که تازه از حالت غشي بيرون آمده باشند، رنگ پريده، لرزان و پريشان بوده اما صلابت هميشگي را داشته است. چشمان يخگون و لاغري خستگي ناپذير و سبيل خاکستري رنگش را از ياد نمي برم. آدم مرموزي بود. راستش زبان اسپانيايي او پختگي نداشت و نيمه برزيلي بود. و جز تک و توکي نامه که دريافت مي کرد، پست چيزي برايش نمي آورد.
آخرين باري که از نواحي شمال عبور مي کردم، سيلي ناگهاني دره تنگ «کاراگوتا» را پر کرد. به طوري که مجبور شدم شب را در «لاکالارادا» بگذرانم. ظرف چند دقيقه پي بردم که ورودم بي موقع بوده، چرا که براي جلب علاقه مرد انگليسي آن چه از دستم برمي آمد، کردم. دست آخر کورترين احساسات يعني ميهن پرستي را به کمک گرفتم و گفتم: کشوري که روحيه اي انگليسي دارد شکست ناپذير است. ميزبانم پذيرفت اما با لبخندي اضافه کرد که من انگليسي نيستم. ايرلندي بود، اهل «دانگاروان». اين را که گفت مکث کرد، گويي رازي را فاش کرده بود.
پس از شام بيرون زديم، تا نگاهي به آسمان بيندازيم. باران نمي باريد اما آن سوي دامنه تپه ها رو به جنوب، شکاف ها و خطوطي که رعد و برق ايجاد مي کرد، خبر از توفاني ديگر مي داد. پيش خدمتي که غذا را آورده بود، يک بطري عرق نيشکر روي ميز غذا خوري خالي گذاشته بود. ما در سکوت به نوشيدن نشستيم.
درست نمي دانم چه وقت بود که متوجه شدم مست شده ام، نمي دانم در اثر الهام بود يا هيجان و يا خستگي که به جاي زخم اشاره کردم. مرد انگليسي سرش را پايين انداخت. چند ثانيه اي با اين فکر ماندم که الان است که مرا از خانه بيرون بيندازد. سر انجام با صداي معمولي اش اين طور آغاز کرد:
من داستان اين زخم را به شرطي براي شما مي گويم که در پايان از سر هيچ خفت و ننگي آسان نگذريد. و اين داستاني است که نقل کرد، با ترکيبي از زبان اسپانيايي، انگليسي و حتي پرتقالي:
در حدود سال 1922، در يکي از شهرهاي «کانات» من از جمله افراد زيادي بودم که نقشه استقلال ايرلند را طرح ريزي مي کردند. اکنون از يارانم، عده اي زندگي آسوده اي دارند، عده اي ديگر به عبث در دريا يا بيابان زير پرچم انگليس سرگرم جنگ اند؛ يکي ديگر که از بهترين هم کارانم بود در طلوع صبح به دست يک جوجه سرباز خواب آلود در سربازخانه کشته شد. و ديگران (نه آنان که بدبخت ترين هم کارانم بودند) در جنگ هاي گمنام و تقريباً مرموز داخلي با مرگ دست و پنجه نرم کردند. ما جمهوري خواه، کاتوليک و نيز به گمانم رمانتيک بوديم. ايرلند براي ما نه تنها مدينه فاضله آينده و سرزمين غيرقابل تحمل حال بود، بل سرزميني بود يا گنجينه اي از افسانه هاي تلخ که طي سال ها شکل گرفته بود. سرزمين برج هاي مدور و زمين هاي باطلاقي قرمز رنگ. سرزميني که در آن به «پارنل» خيانت کرده اند و سرزمين اشعار حماسي بلندي که در آ ن ها از ربودن گاوها سخن رفته، گاوهايي که روزي به شکل قهرمان زاده شده اند، روزي به شکل ماهي روزي به شکل کوه... آن روز بعد از ظهر را که يکي از دسته «مانستر» به ما پيوست از ياد نمي برم. نامش «جان وين سنت مون» بود.
سنش به بيست نمي رسيد، استخواني و در عين حال گوشتالو بود. زشتي اندامش آدم را به اين فکر مي انداخت که در او از تيره پشت خبري نيست. با شوق و خودنمايي، تقريباً تمام اوراق يک کتابچه کمونيستي را خوانده بود. مي توانست هر بحثي را با ماترياليسم ديالکتيک به نتيجه برساند. دليلي که يک انسان براي دوست داشتن و يا نفرت از دوستش مي تواند داشته باشد، بي نهايت است؛ مون تاريخ جهان را منحصر به کشمکش هاي کثيف اقتصادي مي دانست. و اذعان داشت که پيروزي انقلاب محتوم است. به او گفتم تنها هدف هاي بر باد رفته مي تواند علاقه يک مرد واقعي را برانگيزد... ديگر شب شده بود. در حالي که اختلاف ما هم چنان باقي بود، از سالن و ازپلکان گذشتيم و به خيابان تاريک رسيديم. حالت رک و راست و تسليم ناپذيري او بيش از عقايدش در من اثر مي گذاشت. دوست جديدم بحث مي کرد، او با تحقير و نوعي خشم خودش را مقدس جا مي زد.
وقتي به خانه هاي دور افتاده رسيديم، صداي شليک تفنگي ما را در جامان ميخ کوب کرد ( پيش ازاين يا پس از آن بود که از ديوار بن بست يک کارخانه و يا سربازخانه گذشتيم.) در جاده اي که تلمبار از کثافت بود پناه جستيم، سربازي که در کنار آتش عظيم مي نمود از کلبه اي مستمعل بيرون آمد و با فرياد فرمان ايست داد. من پا به فرار گذاشتم. رفيقم به دنبالم نيامد، به پشت سر نگاه کردم، «جان وين سنت مون» در آن جا ايستاده بود، افسون شده و گويي از ترس به شکل سنگ در آمده بود. برگشتم با ضربه اي سرباز را به زمين زدم، وين سنت مون را تکان دادم، فحش بارش کردم و دستور دادم دنبالم راه بيفتد. مجبور شدم بازوش را بگيرم، ازترس فلج شده بود. ما از ميان شب که انباشته از شعله بود گريختيم. باراني از تير تقعيب مان کرد؛ يکي از آن ها شانه راست مون را زخمي کرد، از ميان کاج ها که مي گريختيم، هق هق گريه اش بلند شد.
در پاييز سال 1923 من در خانه ييلاقي «ژنرال برکلي» مخفي شده بودم. ژنرال که هرگز او را نديده بود در آن وقت يک نوع شغل اداري در بنگال داشت. خانه که کم تر از يک قرن از ساختش مي گذشت غيرقابل سکونت و تاريک بود و از سالن هاي گيج کننده و اتاق هاي تو در تو پر بود. اتاق اسلحه و کتاب خانه بزرگ ، طبقه اول را اشغال کرده بود؛ محتوي کتاب ها جنگ و بحث و گفت وگو بود که از جهتي مبين تاريخ قرن نوزده ست؛ و در اتاق اسلحه شمشيرهاي ساخت نيشابور بود که در انحناي آن ها خشونت و بوي جنگ هنوز لانه داشت. ما وارد خانه شديم، به گمانم از راه زيرزمين. مون که لب هاش خشک شده بود و مي لرزيد، با زمزمه گفت: وقايع امشب جالب بود. زخمش را بستم و يک فنجان چاي برايش درست کردم؛ زخم سطحي بود. ناگهان با گيجي و لکنت گفت: خيلي خطر کردي.
به او گفتم: اهميتي ندارد. ( تجربه اي که از جنگ داخلي به دست آورده بودم حکم مي کرد همان گونه عمل کنم که کردم. گذشته از آن دستگيري يک تن از افراد، ما را به خطر مي انداخت.)
روز بعد مون از حالت گيجي بيرون آمد، سيگاري قبول کرد، و چپ و راست سوالاتي در خصووص منابع مالي حزب انقلابي ما از من کرد؛ سوالاتش بسيار پخته بود؛ به او گفتم موقعيت حساس است. ( و درست هم مي گفتم.) از سوي جنوب صداي انفجار آتش شنيده مي شد. به او گفتم رفقا انتظار ما را مي کشند. پالتو و هقت تيرم در اتاقم بود؛ وقتي برگشتم، مون روي کاناپه دراز کشيده بود، خيال مي کرد تب دارد؛ از لرزش درد آلود شانه اش حرف زد.
آن وقت بود که فهميدم ترسش ماندني است. سرسري به او گفتم از خودت مواظبت کن و رفتم. به اندازه اي از ترس او متنفر شده بودم که گمان مي کردم اين منم که مي ترسم و نه وين سنت مون، عمل يک انسان چنان است که گويي همه انسان ها مرتکب آن شده اند. به همين دليل بي عدالتي نيست اگر يک نافرمان در بهشت تمام انسان ها را آلوده مي کند، و به همين دليل بي عدالتي نيست اگر مصلوب شدن مسيح يک تنه براي باز خريد آن کفايت مي کند. شايد شوپنهاور حق داشت که گفت: من ديگرانم، هر انساني همه انسان هاست. به يک تعبير شکسپير همان وين سنت مون قابل تحقير است.
ما نه روز در آن خانه دور افتاده مانديم. من از آزمايش ها و لحظات درخشان جنگ چيزي نخواهم گفت. آن چه که مي خواهم بگويم، نقل داستان اين جاي زخم است که بر من داغ نهاده است. آن نه روز، در حافظه من، در حکم يک روزنه، جز يک روز به آخر مانده که نفرات ما با يک يورش سربازخانه را گرفتند و ما درست انتقام شانزده تن رفقايمان را که در «الفين» از پا درآمده بودند گرفتيم. نزديکي هاي صبح، با استفاده از تاريک و روشن هوا، از خانه بيرون خزيدم و شب برگشتم. رفيقم در طبقه اول انتظارم را مي کشيد. زخمش به او مجال نداده بود به زير زمين بيايد. يادم هست يک کتاب تراژدي نوشته «ف.ن. ماديا کلوزويتس» توي دستش بود. يک شب پيش من اعتراف کرد که توپ را به هر سلاحي ترجيح مي دهد. از نقشه مان جويا مي شد. ميلش مي کشيد که آن ها را مورد انتقاد قرار دهد يا تغييراتي را پيشنهاد کند و نيز به «موقعيت اقتصادي اسفناک ما» حمله مي کرد و با افسردگي و قاطعيت، پايان مصيبت باري را پيش گويي مي کرد و براي آن که ثابت کند ترس جسمي چندان اهميتي ندارد در پرخاشگري فکري خود مبالغه مي کرد. به اين ترتيب خوب يا بد نه روز گذشت.
روز دهم شهر به دست هنگ «بلک وتانز» افتاد. سواران بلند قد و ساکت به گشت در جاده ها پرداختند. باد شديدي همراه دود و خاکستر مي وزيد. در گوشه اي چشمم به جنازه اي افتاد، جنازه کم تر از آدمکي که سربازها به عنوان هدف در وسط ميدان به کار مي بردند در حافظه ام تأثير گذاشته است. پيش از آن که آفتاب همه جا پهن شود، خانه را ترک کردم و پيش از ظهر برگشتم. مون در کتاب خانه با شخصي حرف مي زد. از لحن صدايش پي بردم که از پشت تلفن با کسي صحبت مي کند. آن وقت نام مرا به زبان آورد و اين که ساعت هفت بر مي گردم و اين که وقتي از باغ مي گذرم آن ها دستگيرم کنند. رفيق عاقل من، عاقلانه مرا مي فروخت. و شنيدم که براي حفظ جان خود تضمين مي خواهد.
در اين جا داستان من پيچيده و مبهم مي شود. مي دانم که او را در سرسراهاي سياه و کابوس آور و پلکان هاي شيبدار و گيج کننده تعقيب کردم. مون خانه را خوب مي شناخت، خيلي بهتر از من. يکي دوبار او را گم کردم. پيش از آن که سربازها دستگيرم کنند در گوشه اي گيرش آوردم، از يکي از کلکسيون هاي ژنرال شمشيري بيرون کشيدم، با انحناي هلالي شکل آن نيم هلالي از خون براي همه عمر بر صورتش نقش کردم. بورخس، من اين را از آن جهت پيش تو اعتراف مي کنم که غريبه اي. تحقير تو آن قدرها نارا حتم نمي کند.
در اين جا گوينده درنگ کرد. مي ديدم که دست هاش مي لرزد. پرسيدم: مون چطور شد؟ گفت: او پول هاي يهودا نشان را برداشت و به برزيل گريخت. در آن روز بعد از ظهر من در ميدان گروهي سرباز مست را ديدم که آدمکي را تيرباران مي کردند.
من به عبث در انتظار پايان داستان درنگ کردم. سرانجام گفتم ادامه بده. ناله اي اندامش را لرزاند، و با نوعي دل سوزي عجولانه به جاي زخم هلالي شکل و رنگ پريده اشاره کرد و با لکنت گفت: باور نمي کني؟ نمي بيني که داغ رسوايي بر چهره ام حک شده است؟ من داستان را از آن جهت به اين ترتيب بازگو کردم تا تو تا انتهاي داستان مرا دنبال کني. من مردي را لو دادم که از من مواظبت مي کرد؛ من وين سنت مونم. اکنون تحقيرم کن.
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 هستی در جهان نیستی
نویسنده می کوشد با خلق آثار ادبی، تجربه و نگرش خود را از هستی و جهان پیرامون خویش بیان کرده و خواننده را به دیداراین جهان خلق شده دعوت کند. جهانی که در آن ارزش ها، تعبیرات و نوع نگاه او به پدیده های هستی درغالب شخصیت های تصویر شده به خواننده معرفی می شوند.

در مورد صادق هدایت، بسیارها گفته و نوشته اند و این نوشته نیز نگاهی فلسفی/ روانشناختی است که با اشاره به مفاهیم '' فلسفه اگزیستانسیا لیسم '' به جهان نویسندگی و داستانی ای هدایت ، نویسنده ای که در قصه هایش ما را به دیدار مکرر و پیوسته ی '' مرگ و نیستی '' می برد نگاه شده است

اساس فلسفه اگزیستانسیالیسم بر مبنای چهار اصل '' آزادی (حق انتخاب)، تنهایی، پوچی، و مرگ '' پایه گذاری شده و زندگی روانی انسان، واکنشی است به این چهار اصل اساسی هستی. اما در این میا ن، مرگ ، جنبه مرکزی تری داشته چرا که رویارویی با پایان و مرگ موجب می شود که فرد با سایر این مفاهیم نیزدرگیر و روبرو شود.

انسان وقتی در شرایط بحرانی قرار می گیرد بدون تردید به اینکه تنها ست، معنایی در زندگی نمی یابد و مرگ اجتناب ناپذیر است، اندیشیده و به آن آگاهی می یابد. هیچ چیزی قادرنیست این نگرانی و حس تنهایی انسان را از اوبگیرد. رویدادهایی چون عشق، مذهب و روابط اجتماعی، جبران و تلاشی است برای کاهش دادن این حس عمیق تنهایی که در انسان وجود داشته بی آنکه کاملا آنرا از بین ببرد.

اساسا مرگ، تنها ترین تجربه انسان است. مرگ، رویارویی با پوچی است. تجربه ای که تمام ارزش ها، احساس امنیت و ثبات هستی را زیرسوا ل برده و یک '' سرانجام '' و پایان را به ما خاطر نشان می سازد. در بررسی مسله مرگ بایستی به دلهره و نقش آن در ارتباط با تجربه مرگ نیز اشاره کنیم.

در تفکراگزیستانسیالیسم، واژه دلهره (angst) دارای نقش بسیار مهمی است و لازم ا ست در اینجا تفاوت میان واژه ترس و دلهره را توضیح دهیم. ترس، یک احساس فعال است که همیشه یک موضوع بیرونی موجب پدیداری آن گشته و همیشه به انجام یک عمل موجب می شود. حال آنکه دلهره، یک پریشانی روانی است که موضوع آن در دنیای بیرونی فرد نبوده و بصورتی مبهم و همراه با واکنش های روانی و بدنی متفاوتی چون احساس شدید ناامنی، گرفتگی نفس، عرق کردن شدید در مراکز مختلف بدن، و غیره بروز می کند. از آنجاییکه در حالت دلهره، هیچگونه خطر بیرونی وجود ندارد که فرد را تهدید کند بنابراین هیچ مکانیزم دفاعی نیز انسان در اختیار ندارد تا در مقابل آن از خود دفاع کند. ازاینرو دلهره حالتی است که تمامیت فرد را در بر گرفته و از آنجاییکه انسان به پدیده مرگ آگاهی دارد، دلهره به معنای آگاهی اگزیستانسیال او از مسله نیستی و مرگ تلقی می شود. بنابراین موضوع مورد نظر ما در اینجا و در بررسی آثار هدایت واژه ''دلهره'' است که تجربه و نگرش هدایت را نسبت به جهان هستی و زندگی رقم زده است.

دلهره حالتی است که مستقیما با هستی انسان ارتباط دارد زیرا مسله آزادی و حق انتخاب انسان در زندگی به همان اندازه که وسوسه کننده و جذاب است با دلهره نیز توام است. بدین ترتیب هر بار که انسان می اندیشد و یا دست به انتخاب می زند، در درون و بیرون او نیز تغیراتی رخ می دهد.

براساس این فلسفه، انسان در طی مرحله رشد فردی خود در شرایط و موقعیت هایی قرار می گیرد که بایستی پیوسته انتخاب کرده و این حق و امکان انتخاب از مفاهیم بسیار اساسی فلسفه اگزیستانسیالیسم است. از نظر آنان آزادی بدین معنا نیست که فرد هیچگونه پیوندی با مسایل اجنماعی و ساختار بیولوژیکی خود ندارد، بلکه انسان موظف است که امکان های بی شمار خود را سنجیده و از این طریق دست به انتخاب زند. بنابراین حق انتخاب و آزادی در انتخاب، به انسان تحمیل شده و همانطور که سارتر می گوید، انسان محکوم به آزادی است و تنها چیزی که می تواند این آزادی را محدود کند خودِ آزادی است.

نقطه اشتراک و ویژه تفکر سارتر و کی رکه گور، نگاه منفی گرایانه آنان به انسان و موقعیت هستی است. هردو آنان هستی انسان را با پدیده هایی چون دلهره و تردید بررسی کرده و معتقد هستند که هیچ انسانی قادر نیست از دلهره رهایی یابد زیرا دلهره بخشی از هستی انسانی است و اگر انسان احساس کند که ارزش های او مورد تهدید واقع شده است دچار دلهره خواهد شد. و این دلهره، حالتی درونی و ناشناس است که به هیچ صورتی قابل بیان نبوده ودر حقیقت پی آمد و نتیجه امکان آزادی و حق ِ داشتن ِ انتخاب درانسان است.

به نظر کی یرکه گور، دلهره از بدو تولد انسان با او همراه بوده و اگر هستی و زندگی انسان را بعنوان یک وظیفه در نظر بگیریم، این دلهره زمانی متوقف می شود که وظیفه انسان به انجام رسیده باشد و او به ایمان رو آورد. حال آنکه برای سارتر این وظیفه انسانی درست با حضور مرگ پایان می یابد. سارتر مرگ را بصورت رویدادی می بیند که در هر لحظه می تواند به هستی پایان بخشد و از اینرو به نظر سارتر، آگاهی از مرگ، تمام معنای زندگی را از بین می برد. بدین ترتیب مرگ پدیده ای از پیش تعین شده و پایان ِ تمام پایان هاست.

تمام تلاش انسان برای اجتناب از مرگ، درست در لحظه ای که سیستم دفاعی بدن دیگر قدرت بازداری ما را در این باور و شناخت یعنی باور مرگ از دست می دهد، انسان به تنهایی و انزوای اگزیستانسیالیستی دچار شده و دلهره تمام وجود او را در بر می گیرد. تجربه چنین لحطه ای و باور این لحظه، بقدری پوچ و تهی است که تمامی هستی بی معنا جلوه می کند. اما اگر انسان توانایی برخورد با باور مرگ را داشته باشد می تواند دست به انتخاب زده و معنایی در زندگی خویش خلق کند.

البته این حقیقت که مرگ پایان زندگی است، پدیده ای غیر قابل درک است. مرگ سمبل نهایی آخرین جدایی یعنی جدایی از دیگران و از خویش بوده و عدم آگاهی انسان از لحظه مرگ و یا نوع مرگ است که در انسان ایجاد دلهره می کند. در زندگی روزمره نیز از مرگ صحبتی نمی شود و معمولا از این گونه صحبت ها یا اجتناب می شود و یا اینکه با ایما و اشارات از آن حرف زده می شود. حال آنکه انسان محکوم به مرگ است. مرگی تنها. و لحظاتی که در هنگام مرگ بوجود می آید آنقدر با تنهایی، پوچی و دلهره توام است که به انسان احساس بی ریشگی دست داده و صحبت کردن در این مورد را دشوار می سازد.

شاید بتوان گفت تنها تفاوت میان سارتر و کی یرکه گور مسله ایمان به خدا است. سارتر به وجود الهی خدا اعتقاد نداشته و معتقد است که انسان جنبه های بسیار اساسی و مهم خویش را فرافکنی کرده و به خداوند نسبت می دهد.

در سیستم خلقت، خداوند کسی است که جهان را از هیچ بوجود آورده و مظهر پاکی، نیکی، امکان و کمال محسوب می شود. اما به نظر سارتر چنین صفاتی را که انسان به خداوند نسبت می دهد در حقیقت نیاز انسان به این مسله است که بتواند خالق خود باشد. بعنوان مثال یک هنرمند با فعالیت هنری خویش می کوشد تا در هستی، معنا یی را خلق کند و یک اثر هنری، نشان فعالیتی بی نهایت است که در جهان هستی تولید ارزش و معنا کرده و این هنر، انعکاس نیاز بی نهایت انسان در خلق و ایجاد معنی در زندگی است. حال آنکه کی یر که گور مسیحی بوده و معتقد است که انسان بایستی پس از مرگش در مقابل خداوند باز خواست شود. از سوی دیگر میتوان فلسفه سارتر را با فلسفه نیچه نزدیکتر دانست. برای نیچه نیز خدا مرده است و او انسان را در جایگاه خدا قرار داده و او را مالک و مسوول سرنوشت خویش می داند. نیچه خواهان یک انسان قوی و مغرور است که هیچگونه وابستگی ای به سیستم های مذهبی و اجتماعی نداشته باشد و از اینرو '' ابرنسان '' را خلق می کند.

بنابراین از آنجاییکه نه خدایی و نه چیزی به نام طبیعت انسانی در این مکتب وجود ندارد و از آنجاییکه جهان در خود هیچگونه معنایی ندارد انسان به یک مجازات ابدی که سارتر آنرا آزادی می نامد محکوم بوده و در این آزادی بایستی هر لحظه توسط انتخاب خویش به خلق و یا خلق مجدد خویش دست زده ومسوولیت هستی خویش را به عهده گیرد. لازم به تذکر است که فبلسوفان اگزیستانسیالیست از عدم وجود خدا، چندان راضی هم نیستند زیرا می دانند وقتی خدایی وجود ندارد، هر کاری مجاز محسوب می شود چرا که د یگراخلاق کلا معنایش را از دست داده و هیچ چیزی وجود نخواهد داشت که مانع اعمال غیرقانونی انسان شود. اما وقتی چنین خدایی وجود ندارد، و وقتی کسی یا نیرویی نیست که بر مرزهای اخلاقی انسان نظارت داشته باشد پس چه کسی می تواند او را یاری دهد. بنظر سارترپاسخ این سوال فقط یک چیز است و آن '' انسان '' است. یعنی این خود انسان است که تنها و بدون هیچگونه کمکی در دنیای امکانات خویش به خویشتن خویش محول شده و هیچگونه جبری وجود ندارد. بایستی توجه داشت که وقتی سارتر پیوسته از '' هستی '' صحبت می کند، منظور او آزادی است. یعنی به محض اینکه انسان به آزادی خود، آگاهی می یابد؛ دیگر هستی و موجودیت خداوند از بین می رود. بنظر سارتر انسان آزاد است بی آنکه به این آزادی واقف باشد و از همین رو از آگاه شدن به این آزادی صحبت می کند. وقتی انسان به این آگاهی دست یافت، به حق انتخاب خویش، حس مسوولیت که پی آمد این انتخاب است و تنهایی محض خویش نیز پی می برد. بنابراین امکان انتخاب، به معنای آزاد بودن انسان تلقی شده و لذا او در انتخاب مرگ خویش نیز آزاد است.

بنظر سارتر انسان با انتخاب خویش دست به عمل زده و با عملکرد خویش تولید ارزش می کند و اساس این انتخاب و خلق ارزش، آزادی محض او می باشد. اومعتقد است که انسان نبایستی فقط خود را به دست جریان هستی بسپارد زیرا در چنین صورتی هستی او از هر گونه معنا و مفهومی تهی شده و او هرگز به بلوغ انسانی خویش نمی رسد. فقط توسط انتخاب و عمل است که انسان خود را از تنهایی و انزوا دور ساخته و احساس تعلق در او ایجاد می شود.

می توان مسله انتخاب را که سارتر بسیار از آن صحبت می کند با مثالی از کامو روشن تر ساخت. در '' افسانه سیریف '' اثرآلبرکامو، سیزیف بخاطر طغیان در مقابل خدایان به سرنوشتی برده وار مجازات شده و بایستی تا پایان هستی اش سنگی عظیم را از کوهی بالا ببرد. بنظرکامو، سیزیف مرد خوشبختی است زیرا او سرنوشت خود را حاصل انتخاب آگاهانه خود می داند. این خود سیزیف است که بر سرنوشت خویش حاکم است ، سرنوشتی که خود او آنرا انتخاب کرده است و این انتخاب آگاهانه موجب می شود که در زندگی سیزیف معنایی خلق شود و از اینرو او مرد خوشبختی است.

ویکتور فرانکل معتقد است کسانی که توانستند از زندان های هیتلر جان سالم بدر برند آنهایی بودند که توانستند در بدترین شرایط زندگی، معنایی در زندگی روزمره خویش خلق کنند. فرانکل نیز چون سارتر و کامو نیاز به خلق معنی را یکی از اساسی ترین نیازهای روانی انسان می داند. انسان می کوشد در هر شرایطی معنایی را در میحط بیرونی خویش جستجو کند و این معنی و ارزش ها در محیط پیرامون هر فردی وجود دارد. به نظر فرانکل معنی فقط این نیست که انسان در جهان کوچک و شخصی خویش آنرا خلق کند بلکه بایستی آنرا در محیط فرد جستجو کرد.

فرانکل اساس مسله معنا را به سه دسته تقسیم می کند:

· خلاقیت ، آن چیزی است که فرد می تواند به جهان ببخشد

· تجربه، آنچه که فرد از جهان هستی دریافت می کند

· نظرانسان نسبت به رنج در هستی ( رنجی که به نظر فرانکل بایستی با آن مقابله کرد).

سارتر نظر فرانکل در مورد نیاز انسان به محیط پیرامون خویش را با مسله ای به نام ِ '' هستی دیگری '' و یا '' آگاهی دیگری '' مطرح کرده و معتقد است انسان بدون دیگران، هرگز به درک و آگاهی نسبت به خویش نمی رسد. '' دیگران ''، شرط لازم هستی فرد بوده و وقتی انسان دست به انتخاب می زند، این انتخاب، دیگران را نیز تحت اشعاع قرار می دهد. زیرا انسان در ضمن عمل وانتخاب خویش، تولید ارزش کرده و خلق این ارزش، در هستی دیگران تاثیر می گذارد.

اما بنظر سارتر دیگران، نقش دشمن را نیز به خود می گیرند زیرا '' دیگری '' قادر است مرا به یک '' هیچ '' کاهش دهد. دیگران می توانند مرا به عنوان یک شیی در جهان فردی خویش دانسته و هستی مرا مورد سوال قرار داده و قضاوت و ارزیابی ام کنند. و این نه تنها حس شادی را در انسان به وجود می آورد بلکه ترس را نیز در من بیدار می کند چرا که ناگهان متوجه می شوم که این خود من نیستم که بر سرنوشت خویش مسلط می باشم. در این صورت این خطر نیز وجود دارد که به من نقشی ایفا شود که خواهان آن نبوده و خود آنرا انتخاب نکرده ام. این مسله می تواند وضعیت بسیار ناهنجاری را پدید آورده و من مجبور شوم از مکانیزم های دفاعی استفاده کنم که دیگری از آنها استفاده می کند. یعنی می کوشم آزادی او را مختل ساخته و او را به یک شیی کاهش می دهم تا بر او مسلط شوم. از اینرو انسانها همگی در مقابل یکدیگر نقش هایی را به عهده می گیرند که به آنان تحمیل شده است و به گفته سارتر ما مانندهنرپیشگانی هستیم که به جامه مبدل درآمده و نقشی را بازی می کنیم برای اینکه بتوانیم بر دیگری مسلط شویم.

سارتروجود چیزی به نام '' سرنوشت '' را نیزنفی کرده و چیز سنگین تری یعنی یک سرنوشت یا سرشت درونی را به انسان معرفی می کند. او مبارزه تر ا ژیک انسان را با خویشتن خویش ترسیم کرده و معتقد است انسان خود، مسوول و مالک اصول اخلاقی و انتخاب و آزادی خویش است. انسان در صورت یک اتفاق به جهان هستی پای گذاشته و وظیفه انسان است که از این آزادی و هستی بهره جوید. به تعریف سارتر، انسان، آزاد است و هیچ قیودی او را در محاصره خود ندارد. آزادی ای که به تعریف خود قهرمان سارتر در داستان '' تهوع ''، شبیه مرگ است. فلسفه اگزیستانسیالیسم تمامی مسوولیت انسان را بر شانه های خود انسان گذاشته و همانطور که کامو می گوید: اگر این انسان پوچی هستی را نپذیرد و کوشش نکند تا با خلق کردن معنی، این پوچی را از بین ببرد، تنها راه حلی که باقی می ماند فقط خودکشی است.

در داستانهای هدایت، نیزخودکشی و مرگ در همه جا هست. سایه آن هرگز کمرنگ نمی شود و شخصیت های قصه ها در انتظار مرگ و نیستی، خمیازه می کشند. جهانی که در آن همه چیز به بن بست ِ نیستی ختم می شود و قهرمانانی که زاییده فضایی آغشته به یاس، ضعف و ناکامی اند و هدایت آنان را به آشوب ذهنی و روانی اشان می سپارد و می گذارد که از دست بروند. گویی برای او عشق و مرگ، هستی و نیستی، حقیقتی جدایی ناپذیرند.

از یک سو چهره های زنانه ای چون ''آبجی خانم'' را تصویر می کند که تاروپودشان با اطاعت و محرومیت گره خورده است و از سوی دیگر، زن به تندیسی چون ''عروسک پشت پرده'' بدل شده و هستی ای جاودانه می یابد.

هدایت بر روی هر چیزی دست می گذارد تا جای پای مرگ و ملال را در آن نشان دهد. سخن از تنهایی آدمی، ناتوانی در زیستن و پوچی زندگی و هستی است. در همه جا حضور مرگ احساس می شود. مرگ است که زندگی و زمان را تعیین می کند و لحظه ها، لحظه های مرگ هستند. شخصیت ها آنقدر نزدیک به مرگ زندگی می کنند که دیگر نمی توانند در هیچ چیز معنایی بیابند و پوچی، تنها پلی می شود که انسان را به جهان پیرامونش پیوند می دهد.

در بسیاری از قصه ها به دیوار، درهای بسته، چهاردیواری اتاق، قفس، پرده و زندان اشاره می شود و تمامی اینها بیانی است برای تصویر انزوای انسان. و در این جهان وحشتناک و بسته ای که هدایت خلق می کند هیچکس قادر نیست درهای بسته ای را که از فقدان فشار دستی گویی زنگار بسته اند، بگشاید. تمامی شخصیت ها در شعله های تب هذیانی اشان می سوزند و زندگی را جریانی از رویدادهای بی معنی می بینند که مرگ با چشمان دریده بی طاقتش آهسته به در می کوبد تا همه چیز را پایان بخشد. و این همان مرگی است که پی درپی در داستان های هدایت با آن مواجه می شویم. مرگی که گاه به هییت یک تصادف، گاه بیماری، گاه خودکشی و گاه به هییت یک سرنوشت ظهور می کند.

یکی دیگراز ویژه گی های آثار هدایت، انسان های بحران زده ای است که خلق می کند. تمامی آنان نگاهی بشدت منفی به خود و محیط پیرامون خود دارند و در هیچ کجا نمی توان شاهد رابطه ای مثبت و نگاهی مثبت به زندگی بود. او پیوسته آدمهایی را به صحنه وارد می کند که از خود و د یگران وحشت و تنفر داشته و از رویدادهای معمول زندگی تهوعشان می گیرد و تارهای پوچی ای که رویشان تنیده شده، آنان را از هر حرکتی باز می دارد.

هیچکس احساس تعلق نمی کند. همگی تنها، تردشده و منزوی اند و گویی فقط هستند و در اثر یک حادثه، در هستی ِ اتفاقی اشان در انتظار نیستی اتفاقی اشان نشسته اند.

هدایت نیز مانند ''ادگارآلن پو'' جهنم و مرگ را مستقیما به روی صحنه زندگی می کشاند و هیچیک ازشخصیت هایش از ملاقات با چهره مخوف مرگ محروم نمی ماند. گویی با تصویر کردن تجربه مرگ دیگران، عدم جاودانگی انسان را به اوخاطرنشان ساخته و مرگ را واقعیتی میسازد که هر کسی دیر یا زود بایستی با آن روبرو شود و همین رویارویی با مرگ است که انسان را به دلهره اگزیستانسیال خویش آگاه می کند. و این ماهیت تراژیک مرگ است که سرچشمه درک هدایت از هستی است و گویی مرگ، دروازه ای است به پیروزی.

شخصیت های هدایت، حرکت نمی کنند، مبارزه ای اتفاق نمی افتد و همگی مایوسانه و خاموش، رو به زوال می روند و درست همین است که سرنوشت آنان را تراژیک می سازد. زندگی برایشان به منزله زندانی است که گریز از این زندان، تنها با '' مرگ اندیشی'' به رهایی می انجامد. برای هدایت نیز چون ''نیچه'' خدا مرده است و دیگرهیچ چیز قبیله تنهایی انسان را نجات نخواهد داد. هیچ بجز اند یشیدن به مرگ و مرگ.

اوآنقدر از مرگ پر است که در داستان کوتاه و دو صفحه ای '' مرگ''، بیش از بیست بار واژه مرگ را تکرارکرده، آنرا ''نوشداروی نا امیدی'' نامیده، ستایش کرده و میگوید: '' تو سزاوار ستایشی ای مرگ ''.

واژه های منتخب هدایت از قبیل بی معنا، بیهوده، بیگانگی، تنهایی، و مرگ، حاکی از انقلاب روانی شخصیت های داستان است و مرگ در مرکز تمام اینها واقع شده، و بسان ستونی است که تمام هستی بر روی آن استوار است. و با سقوط آن همه چیز سقوط کرده و زندگی چونان رازی غیر قابل ادراک و دست نیافتنی باقی می ماند.

در داستان زنده بگور، شاهد رویارویی ای میان آگاهی و واقعیت و یا بهتر گقته باشیم، درک اگاهی از جهان واقعیت هستیم و می بینیم که چگونه هدایت می کوشد به کمک زبان به آن سوی تجربه ذهنی اش از واقعیت نفوذ کند. فرد و هستی او در هم گسیخته است و جهان به مغاکی بدل شده است که چهار دیواری اتاق، معرف و سمبل این جهان است. گویی اتاق به صحنه ای از هستی بدل می شود که انسان، نقشی را بر روی این صحنه ایفا می کند. انسانی که در گوشه ای از یک جهان بیگانه (پاریس) محصور در یک اتاق، رنج و اضمحلال خویش را به کلام می کشد.

ساختار داستان به کمک چند ین سمبل و انگیزه هایی مشخص، مثل ثبت، تکرار و تعداد واژه هایی که در متن استفاده شده است نشان داده می شود. بعنوان مثال می توان انگیزه ویا موضوع رنج و درک او را از یاس، در تکرار مکرر واژه ها مشاهده کرد. واژه مرگ، یاس، درد، تنهایی، سکوت، دیوار، پوچی........بیش از 62 بار در زنده بگورتکرار می شوند و در این داستان، صدای راوی را می شنویم که این صدا آهسته آهسته آنچنان که دور و مهو می شود، می کوشد در خواننده نفوذ کند.

چنین ساختار کلامی و جمله سازی، به خواننده این باور را می دهد که گویی نویسنده یا راوی در خاطر او حضور دارد و متن، این امکان را بوجود می آورد که راوی، جایگاهی در روایت خود پیدا کرده که می توان او را نظر باز نامید. به بیانی دیگر او تراژدی و رنجی را که خود به روی صحنه آورده به تماشا نشسته است.

از اینرو می توان متن داستان را به دو مرحله تقسیم کرد. یکی مرحله اول که به تم یا موضوع '' رنج '' بستگی پیدا می کند و مرحله دیگر، نقشی است که راوی در بازگویی این حادثه یا رنج بخود می گیرد.

موضوع درد و رنج به کمک انگیزه و تکنیک های گوناگون در داستان باز سازی شده است و موضوع، شرح حال مردی است که در احتضار است. این ظاهر ساختار ِ داستان و فرم جمله سازی آن است. حال آنکه با کمی دقت می بینیم تصویری که داستان را برای ما ترسیم میکند گسترش یافته و این تصویر رنج و درد ِ فردی، به درد انسان، به طور کلی و هستی او ارتباط پیدا می کند.

به بیانی دیگر، داستان، وضعیت اگزیستانسیال انسان را به نمایش می گذارد. وضعیتی که از تضادهای تجربه، درد و تکرار مداوم این درد تشکیل شده و شرح هستی فردی است که درد و رنج انسان، اساس بنیادین داستان می باشد.

از اینرو در این داستان و بسیاری از داستانهای دیگر هدایت، نه تنها موضوع ، تجربه مداوم و مجدد این درد است، یعنی درد مشترک هستی انسان، بلکه هدایت بطور کلی به تهی بودن، خلا و پوچی هستی اشاره می کند.

در زنده بگور، نوع انتخاب هدایت در بیان داستان، طوری طرح ریزی شده است که راوی با شخصیت داستان در هم می آمیزند و یکی می شوند. از اینرو متنی که به ظاهر بسیار ساده به نظر می رسد، همزمان بسیار پیچیده می شود زیرا ساختار متن در رابطه با خود متن نبوده بلکه واقعیتی می شود از هستی که هم در مورد آن نوشته شده است یعنی بطور عینی تصویر شده و هم بطور ذهنی، نویسنده آنرا تجربه می کند.

در زنده بگور می بینیم که فرد، در محاصره چهاردیوار اتاقی بوده و در سکون، تنهایی، وانزوای محض و درد جسمانی از تاثیر تدریجی سم بر بدن، روح سرگردان، مایوس و افسرده او را ازهر حرکتی باز می دارد. برای مثال میتوان احساس تنهایی و عدم آزادی را در این متن به خوبی مشاهده کرد: '' در باغ وحش برلین اولین بار بود که جانوران درنده را دیدم، آنهایی که درقفس خودشان بیدار بودند، همینطور راه می رفتند، درست همینطور. در آن موقع من هم مانند این جانوران شده بودم، شاید مثل آنها هم فکر می کردم. در خودم حس کردم که مانند آنها هستم. این راه رفتن بدون اراده، چرخید ن به دور خودم. آن جانوران هم همین کار را میکنند.......''

یا اینکه احساس بیگانگی را می توان در این خطوط دید: '' هرچه فکر می کنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمی دهد. هیچ چیز و هیچکس..... حس می کنم مرا از جامعه آدمها بیرون کرده اند.''

در داستان 24 صفحه ای زنده بگور، هدایت شصت و یکبار واژه های مرگ، مردن و خودکشی را تکرارکرده و با بیان اینکه '' خودکشی با بعضی ها هست و کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد'' ، رنج را بصورت یک عامل غیرقابل تغییر، تصویر می کند. عاملی که اساس هستی انسانی را تشکیل داده و پذیرش آن، یعنی قبول این رنج نیزبعنوان بخش اساسی هستی، از طرف شخصیت ها غیر ممکن است.

از اینرو تنها عصیان آنان در مقابل این رنج، خودکشی است که این عمل نیز بعنوان یک عنصر اصلی دیگر در داستان ها وارد می شود.

طغیان در مقابل این رنج، مانند رویدادی کاذب می شود که نه تنها رنج را از بین نمی برد بلکه این رنج را به مرگ نیز انتقال می دهد. مرگی که نتیجه و تنها امکان در دنیای بی امکان اوست. به بیانی دیگر، شخصیت زنده بگور، در هستی خویش محصور است و با تیک تاک ساعت، این صدای هولناک گذر زمان، به پایان این هستی، یعنی مرگ نزدیکتر می شود. مرگی که '' زنده بگور، با دیدن گورهای مرده ها درقبرستان به آنها رشک برده و آن را خوشبختی و نعمت زندگی تلقی می کند ''. مردگانی که تنها نشانه ثبات در ذهن او بوده و گویی به محض اینکه زنده بودن خود را تجربه می کنند به یک دلهره اگزیستانسیال دچار می شوند.

در زنده بگور، '' من ِ '' داستان به نگاه چشمانی بدل شده و نظاره گر اضمحلال خویش است و زبان ِ واژه، مانند موتوری این من ِ رو به تجزیه را شرح می دهد. داستانی که تنها شخصیت بی نام و نشان آن، خود را تحریرکرده و جریان تدریجی و تجریدی مرگ خویش را قلم می زند و می توان این مسله را بازگشت به زندگی نیز تلقی کرد.

یعنی واژه هایی چون تهی، پوچ، تنهایی، درد و مرگ که با تحریر شدن از طریق زبان، هستی می یابند. از اینرو بوسیله نگارش و ثبت حالات روانی و تجربه شخصیت داستان از جهان پیرامون خود، یک انتقال صورت می پذیرد. انتقال نیستی یا مرگ به هستی و بنابراین می توان گفت او از طریق نگارش میکوشد در هستی رو به نیستی خویش تداوم و نظم ایجاد کند. زبان و واژه ها یی که بصورت آینه ای جادویی درمی آید تا درون، رویاها و تخیلات نویسنده را برای ما عریان سازد. و این همان آیینه ای است که هدایت نیز چون ژان پل سارتر پیوسته شخصیت های قصه ها را مقابل آن قرار می دهد. آیینه ای که انعکاس آن، گاه، فقط برای لحظه ای در فضایی که هیچکس دیگری وجود ندارد به '' من '' در حال تجزیه احساس هستی را یادآور میشود.

در بسیاری از داستانها صحبت از یک واقعیت ذهنی است و نه یک واقعییت عینی و واقعییت ذهنی، واقعییتی است که فقط ''من'' داستان قادر به ادراک آن است و شخصیت های داستان با واقعیتی که وجود دارد، یعنی واقعیت عینی بیگانه هستند. و همین جهان ذهنی است که راوی می کوشد با کمک گرفتن از واژه ها آنرا ترسیم کند. از اینرو می توان گفت که واقعیت ذهنی به واقعیت زبانی و در نهایت، به واقعیت اثر، بدل می شود.

در داستان زنده بگور و بوف کور، فقط واقعیت ذهنی قهرمانان است که برگ ها را پر می کند و این واقعیت ذهنی، تنها واقعیت موجود در ساختار داستان می باشد. وبا چنین انتخابی، یعنی با ترسیم واقعیت ذهنی، نویسنده می کوشد تا مسله هستی که غیر قابل ادراک، بیهوده و تهی است را بیان کند. داستان قهرمانانی که می دانند بی معنایی و پوچی، اساسی ترین ویژه گی هستی بوده و بایستی در صحنه هستی، دست به انتخاب زنند.

یکی دیگر از موارد مهم در زنده بگورو برخی دیگر از نوشته ها، عنصر'' خواب ''است. گویی میان خوابیدن و تسکین درد رابطه ای وجود داشته و خواب، ا مکانی است برای عصیان در مقابل یک واقعیت عینی و یا واقعیت هستی. گویی خوابیدن، که در پس آن مرگ در انتظار است، ازاو در مقابل واقعیت غیرقابل تحمل هستی حمایت می کند. به بیانی دیگرخواب، نماد فراموشی و فرار از واقعیت ویرانسازی است که او تجربه میکند. واقعیتی که هویت سایه وار او را گسیخته ترمی سازد و همین '' خواب '' را در داستان '' تاریکخانه '' نیز مشاهده میکنیم و می بینیم که قهرمان داستان در پایان متن بصورت جنینی به خواب ابدی خویش فرو رفته است.

از آنجایکه خواب، بطور کلی نقطه متضاد رنج است، نویسنده می کوشد از آن به عنوان نمادی در حل مشکل استفاده کرده و همین عناصر را در داستان بوف کور نیز می بینیم.

این داستان نیز'' با درد و زخم هایی که در زندگی وجود دارد،'' آ غاز می شود. در اینجا نیز حضور جهان عینی واقعیت ها از بین رفته و تخیل و رویا جای آن را گرفته است. شخصیت داستان، واقعیتی را خلق می کند که فقط برای خود او قابل تعریف و کنترل می باشد. واقعیتی تخیلی و خواب گونه که می توان آنرا در مرحله سطحی داستان مشا هده کرد. داستانی که موضوع رویا و تخیل با واقعیت ذهنی، یعنی تخیل نویسنده، عامل گرداننده و اصلی داستان است. یعنی جهانی کاملا بسته، در هم گسیخته و تخیلی.

در بوف کور می بینیم که هستی، یعنی جهان واقعیت، به رویا بدل شده و رویا جای جهان عینی واقعیت را می گیرد و با چنین انتقالی، یعنی انتقال رویا به واقعیت و واقعیت به رویا، جهان غیرواقعی واقعیت ( یعنی واقعیت ذهنی) خلق می شود. جهانی که رویایی تنش زا، بیگانه و در هم گسیخته است. یعنی درست همانند جهان واقعیتی که قهرمانان داستان از آن گریزانند. از اینرو می توان دید که تشخیص جهان رویا و تخیل و تمیز دادن آنها از یکدیگر غیرممکن بوده و به رویایی کابوس مانند بدل می شود. در این داستان نیز صدای بهم خوردن بالهای مرگ را می توان شنید و فضای بوف کور، انباشته از حضور مرگ است.

عروسک پشت پرده داستان دیگری است که در زمان اقامت هدایت در پاریس نوشته شده است. مهرداد، شخصیت داستان، پسر بیست و چهار ساله ا ی است که مثل سایر قهرمانان هدایت در جستجوی تنهایی و انزواست و غالبا در اتاق خود بسر می برد. اتاق، فراری است از دیگران. دیگرانی که با آنان سر آشتی ندارد.

از همان ابتدای داستان، هدایت خواننده را متوجه عدم هارمونی میان مهرداد و سایرین می کند. او در دنیای خودش زندگی می کند. دنیایی که هیچ چیز آن بجز عروسک پشت پرده برایش معنایی ندارد. او همیشه و در همه جا احساس بیگانگی و ناامنی می کند و تنها نقشی که طی داستان به او محول می شود '' بیننده '' بودن و '' نظرباز'' بودن اوست که در سکوت اتاقش، در کنار مجسمه یک زن به اوج خود می رسد. مردی که در معبد بی خدایی خویش، الهه ای آفریده و آنرا جایگزین ایمان مرده اش کرده است.

برای مهرداد، زندگی و هستی ای انسانی، پوچ بوده و فقط مرگ است که بازی این زندگی اتفاقی و پوچ را پایان می بخشد. آگاهی از چنین پایان مشخص و از پیش تعین شده ای از مرگ، ریشه در احساس پوچی عمیق او نسبت به هستی انسان داشته و این احساسی است که در تمام طول داستان با خواننده همراه است.

قتل رخشنده، قهرمان زن این داستان نیز طوری تصویر می شود که خواننده براحتی می تواند آنرا یک قتل غیرعمد تلقی کند. بدین ترتیب مهرداد بصورت انسانی تصویر میشود که اساسا بیگناه است، درست مثل انسانی پوچ گرا که به زندگی و جبر، محکوم است. به همین دلیل مهرداد حتی نمی تواند پس از قتل رخشنده احساس عجیبی داشته باشد. آگاهی از مرگ و در '' مرگ زیستن '' مفهوم عمیق زندگی را از بین می برد.

درست از ابتدای داستان می توان به وضوح، فاصله میان مهرداد و سایرین را مشا هده کرد. او در دنیایی زندگی می کند که هیچگونه احساس تعلقی به آن ندارد و واقعیت بیرون را پدیده ای سترون می بیند که فقط می تواند از آن گریخته و به وهم و انزوای جهان درونی خود پناه برده و در تبعیدگاه ِ منجمد خود به بقا ادامه دهد.

واقعیت و دنیایی که در ابتدای داستان آنقدر بزرگ است که با خیابانهای پاریس آغاز می شود. ولی این بزرگی به چنان سرعتی تنگ می شود که در آخر به چهار دیواری اتاقی کوچک تبدیل می گردد. از ابتدای داستان تا انتها، مهرداد و رخشنده همچنان برای یکدیگر بیگانه باقی می مانند و مهرداد عاشق مجسمه ای است که چون الهه ای آنرا می ستاید. تند یسی الهه گون که سمبل عشق می شود. عشقی که خاموش است، نمی بیند، حرف نمی زند و توانایی باروری و زایش ندارد. مهرداد مجذوب چشمانی می شود که به او نگاه می کنند بی آنکه ببینند و این تند یس برای او پرده ای می شود که در پناه آن می تواند عدم توانایی اش را در ایجاد هر نوع تماس انسانی توجیه کند.

او این شیی بی جان، سرد، سفید و سخت را به یک انسان زنده که خونی گرم در رگهایش جریان دارد ترجیح می دهد. مجسمه ای که گذر زمان هیچ تاثیری بر آن نمی گذارد.

برای مهرداد چیزی باارزش است که جاودانه باشد. زیرا زیبایی، تجسم بی نقصی و کمال بوده و جاودانگی و ابدیت، تجسم دوام، ثبات و عدم تغیرپذیری است. به بیانی دیگر، مجسمه، مظهر ِ مطلق ِ اطمینان و ثبات می شود. چیزی که در یک انسان نمی توان یافت.

بدین ترتیب مهرداد می کوشد زمان را متوقف سازد. می کوشد به کمک زیبایی افسون کننده این تندیس، بر مرگ غلبه کند. مرگی که حضور آن در همه جا احساس می شود. می توان گفت که زیبایی مجسمه، چهره مخوف مرگ و حضور جاودانه تنهایی او را پنهان می کند. احساس تنهایی ای درمان ناپذیر و مطلقی که تا سر حد جنون و جنایت کشیده میشود.

زندگی مهرداد مانند صحنه تتاتری است که رخشنده را به تدریج وارد این صحنه می کند. رخشنده می داند که هیچ جایگاهی در ذهن و زندگی مهرداد ندارد و به همین دلیل به ایفای نقشی می پردازد که در واقع مهرداد به او محول کرده است.

هیچکس به پس ِ پرده اتاق مهرداد که عروسک در پس آن پنهان است، کاری ندارد و رخشنده درست همین پرده را کنار می زند. زیرا فقط مهرداد است که ذهن و اندیشه رخشنده را تسخیر کرده است. رخشنده در انتظار مهرداد و در یاس جاودانه اش در کنار یک تند یس، تندیسی که چون خود او در بند اسارت پرده ای است، زندگی می کند. زنی که زندانی هستی زنانه خویش است.

قهرمانان عروسک پشت پرده، محصور، مسحور و مسخ شده اند.

حضور مادر مهرداد، بعنوان نگهبان سنت های کهن، جلوگرمی شود. سنت هایی که رخشنده را نیز مانند

'' آبجی خانم '' خرد کرده و در هم می فشرد.

رخشنده بر خلاف نامش که روشنایی و فروغ است، نماد پلیدی و شراست زیرا جان دارد و بارور می شود و عروسک پشت پرده، تجلی نیکی است چون فاقد کلام است، زیبایی اش ابدی و جاودانه است و قدرت باروری ندارد.

بی هویتی ای رخشنده، احساس تنها یی و یاس، اساسی ترین ویژه گی است که هدایت آنرا ترسیم می کند. زنی که در جستجوی یافتن هویتی حتی حاضر است به یک مجسمه، به عروسک پشت پرده بدل شود.

هدایت مانند سایر داستان هایش، هیچ تصویری از گذشته این زن به خواننده نمی دهد. هیچ جز یک اسم. اسمی که به رغم معنای روشن آن، فروغی است که در تاریکی و بی هویتی خود محبوس و گم شده است. رخشنده هر چه بیشتر بی توجهی و سردی مهرداد را تجربه می کند، بیشتر خواهان او می شود و تا آنجایی پیش می رود که خود، مجسمه می شود.

او آنقدر با تغیر دادن خود به مجسمه شبیه می شود که حس تشخیص آنان از یکد یگر غیر ممکن می گردد. و این جستجوی به دنبال هویت تا آنجا ادامه می یابد که در آخر داستان این دو زن در یکدیگر حل می شوند. آنقدر که رخشنده به قلمرو پنهان مهرداد رفته، پرده را کنار زده و در جایگاه مجسمه، مستقر می شود.

درست در انتهای داستان است که رخشنده به زنی بدل می شود که می خواهد از سکون و انزوای انفعالی سالیانش بیرون آمده و در جستجوی یافتن هویتی هر چند عروسکی، تلاش کند. تلاشی که در نطفه، در پس پرده، خفه می شود. و رخشنده، عروس مرگ می شود. مرگی که یا جنون است یا جنایت.

در این داستان، می بینیم که هدایت زنی را تصویر می کند که هیچکس نیست. یا بعبارتی هستی ای است در نیستی. و داستانی است که دیگرانش تحریر کرده اند. در آخر داستان است که می بینیم رخشنده دست به خلق خویش می زند و می کوشد نقش خود را بر صحنه هستی، خود، انتخاب کرده و دست به عمل می زند تا برای هستی بی هستی خویش معنایی خلق کند و درست در همین جاست که ناکام می ماند.

او می کوشد از درون متن تحریر شده نویسنده بیرون آمده و به صحنه واقعی هستی پای نهد و نقشی واقعی را به عهده گیرد. اما هرگز هستی کامل خویش را تجربه نکرده و فقط در راه این هستی و خلق خویش قدم گذارده و مجددا به سوی مرگ و نیستی فرستاده می شود. یعنی چرخشی دورانی از نیستی ( بیهودگی، بی هویتی) به هستی ( حرکت، عمل و تعین نقش خویش) و مجددا به نیستی و مرگ.

هدایت می کوشد به شکلی ساده و در قالب انسانها یی ساده به خواننده نشان دهد که خوشبختی، عشق و همزیستی انسانها کاری غیر ممکن است. در هیچیک از داستانهای هدایت، همزیستی زن و مرد در کنار یکدیگر میسر نمی گردد.

عشق یک پدیده جهانی است که به رغم ویژه گی خصوصی اش، بایستی آنرا در چهارچوب هنجارهای اجتماعی موجود، قوانین ثبت شده و غیر ثبت شده اجتماعی و اخلاقی یک جامعه بررسی کرد. هر فردی بر اساس تعلیم و تربیت خویش، هنجارهای بسیاری را درونی کرده و این تعلیم و تربیت تاثیر بسزایی در نگرش او نسبت به عشق دارد.

در جهان هدایت نیز عشق با مرگ پیوندی مستقیم داشته و مثل تن ِ سرد شده مرگ، سرد است. در هیچیک از داستانها عشق شانسی برای بقا نمی یابد و این سردی یا مرگ عشق را در '' داش اکل '' ، '' عروسک پشت پرده ''، '' زنی که مردش را گم کرد'' ، '' شبهای ورامین '' ، '' صورتک ها'' ، '' داود گوژپشت '' و بسیاری دیگر از داستا نهای هدایت نیز می بینیم. عشقی که به اشکا ل گوناگون، تراژیک می شود.

مهرداد و رخشنده زوجی هستند در عروسک پشت پرده که هسته مرکزی این بازی عجیب ِ سقوط ِ عشق را به نمایش می گذارند. بسیاری از شخصیت ها همچنان که در جستجوی عشق به جنون می رسند، از این عشق نیز گریزانند و در جهان هدایت، پیوند دو انسان، غیر ممکن است. مهرداد آرزوی خود را در زندگی واقعی تحقق نمی بخشد بلکه در مرگ است که آنرا جستجو می کند چرا که خود عروسک نیز مرده است. عروسکی که سمبل رابطه سرد و خشک میان انسانهاست، انسانهایی که گویی از گوشت و پوست و خون نبوده و از نظر احساسی مرده اند.

در بسیاری از نوشته های هدایت می توان تاثیرپذیری هدایت را از یاس جاودانه سارتر و بیهودگی و پوچی شخصیت های آلبرکامو رامشاهده کرد بی آنکه عصیانی را که در شخصیت های کامو می بینیم در هدایت بیابیم. قهرمانان هدایت تنها عصیانشان در برابر هستی، انتخاب مرگ است.

انگیزه دیگری که در رابطه با مسله عشق بایستی به آن توجه کرد شرم و احساس گناه از سکس است. مهرداد درداستان عروسک پشت پرده میداند احساسی که به عروسک دارد طبیعی نبوده و از این احساس و عمل خویش دچار شرم می شود. ازاینرو سکس و عشق با مرگ پیوندی جدایی ناپذیر دارند. در سکس تمامی مرزهای بدن از بین رفته و فرد به تجربه ای تسلیم می شود که میتوان ارگاسم را تجربه ای شبیه به مرگ تلقی کرد. تجربه ای که تمامی حس فردیت برای لحظه ای از خاطر انسان پاک می شود و چنین تسلیم، غرق شدن و یکی شدنی در داستانهای هدایت دیده نمی شود زیرا ''هستی'' ، از پیوند و ارتباط جنسی دو انسان است که بوجود آمده وتولد، تداوم انسان است چیزی که هدایت پیوسته می کوشد آنرا متوقف و به نیستی بدل کند. نبودن کودک نیز در داستانهای هدایت اشاره ای است به غیرممکن بودن پیوند زن و مرد، به رشد، به آینده و تداوم هستی و انسان. در آثار هدایت فقط در داستان '' زنی که مردش را گم کرد، شاهد حضور یک کودک هستیم که این کودک نیز بیمار، و به گونه ای عقب افتاده است که در پایان داستان سر راه گذاشته شده و مادر با ابراز شادی ازاینکه د یگرفرزندی نداردکه موجب بدبختی او را فراهم سازد از کودک دور میشود.

در'' شب های ورامین '' نیزباز شاهد سقوط عشق هستیم.

این داستان تنها نوشته ایی است که هدایت ، همزیستی یک زوج را در کناریکدیگرتصویر می کند و این تنها داستانی است که می توان دوام کوتاه مدت عشق را در آن احساس کرد.

در اینجا نیز فضا، فضای اندوهبار هدایتی است و در میان درختها صدای ناله جغد می آید. داستان تصویر مردی است که در جستجوی ریشه های گمشده خویش از غرب به شرق باز گشته و زنی اتفاقی را به همسری برگزیده است.

هدایت می کوشد در لابلای فضای اندوهگین داستان، دو انسان را در کنار یکدیگر نشانده و با تمام اندوهی که بر سراسر داستان سایه افکنده است خوشبختی آنان را قلم زند. خوشبختی ای که چندان دوامی نداشته و با مرگ زن و جنون مرد خاتمه می یابد و زن در اثر بیماری از بین می رود. در اینجا نیز آدمها یی که می کوشند با تلاش و فعالیت های روزمره اشان، بار سنگین و تراژیک هستی را از یاد ببرند، ناگهان و بیرحمانه با داس مرگ، هستی اشان درو شده و به نیستی می پیوندند.

در داستان '' صورتکها '' نیز باز شاهد سقوط عشق و غیرممکن بودن همزیستی انسانها هستیم. و عشق را می بینیم که در سراسر داستان دست در دست مرگ پیش میروند و عشق در هییت '' مفیستو '' زن ِ نقابدارشیطان، ظهور کرده و با پیروزی مرگ خاتمه می یابد.

سمبل هایی که هدایت در این داستان بکار برده است مانند بسیاری داستانهای دیگر، آینه، آب، و ماسک است. قهرمان زن داستان بایستی برای شرکت در یک بالماسکه جامه مفیستو را پوشیده و مرد لباس یک دریانورد.

آدمها در حین اینکه مایلند در این بازی، نگاه دیگران را به خود جلب کنند، همزمان نیز می خواهند ناشناس باقی بمانند. یعنی بودن و نبودنی همزمان. در جمع بودن، اما بیگانه و تنها بودن.

در داستان داش آکل نیز نقش های عشق و مرگ در هم می آمیزنند و داش آکل با جمله '' مرجان عشق تو مرا کشت '' جان می دهد.

در داستان '' آبجی خانم '' می بینیم که رنج، شکلی مذهبی به خود گرفته و هستی او را رقم می زند. آبجی خانم توانایی عصیان ندارد. عصیان کردن امکان پذیر نبوده و شناخت و پذیرش این بی امکانی نیز اشاره ای است به پذیرش و شناخت رنج بعنوان یکی از پایه های اصلی هستی، یعنی وضعیتی که قابل تغیر نیست. در این داستان می بینیم که فرد در تحقق بخشیدن به خواسته هایش و خودسازی خویش ناتوان است. یعنی عدم امکان و نداشتن آزادی درا نتخاب نقش و خلق خویش از طریق انتخاب کاری غیرممکن است. گویی آدمها در جهان عینی واقعیت توسط دیگران خلق شده و این دیگران هستند که نقش او را تعین می کنند. و چنین خلق شدنی توسط دیگران، هستی انسانی آنانرا به یک هستی سایه وار و غیرآزاد تبدیل می کند.

محیط پیرامون آبجی خانم، درست از ابتدای کودکی او را از خود رانده و او برای فرار از این همه بیگانگی و تنهایی میکوشد به آغوش نا امن خدا و مذهب پناه برد. عفت و پاکدامنی نیز که تنها چیزی است که آبجی خانم مالک آن است و آرزو دارد در شب زفاف آنرا به یک مرد ارزانی دارد، از طرف محیط از او گرفته می شود و بدین ترتیب تنها امید او نیز به یاس و نومیدی می انجامد. نومیدی و یاسی که نطفه های مرگ را می بندد.

دیگر، سرانجام قصه نیز آشکار است. آبجی خانم حتی از پناه جستن به مذهب ناکام شده و بخوبی می داند که خودکشی، عملی نابخشودنی و گناه محسوب می شود اما او آخرین تارهای پیوند که او و جهان بیرونی را به هم متصل ساخته است بوسیله خودکشی اش می درد.

در این داستان می بینیم که وابستگی های انسان به هنجارهای اجتماعی چگونه راه را برای حرکت و رشد سد کرده و انسان آنچنان از فشارهای محیط پیرامون خود خرد می شود که چاره ای جز خودکشی برایش باقی نمی ماند.

بنابراین می توان گفت در داستان آبجی خانم، نادانی و ناتوانی او به یک پدیده اجتماعی بدل شده و تسلط دیگران و معیار ها و ارزش های از پیش تعین شده آنان است که زندگی آبجی خانم را رقم زده و محدود می سازد.

هستی آبجی خانم از نظر دیگران، یک هستی ناقص است. او زشت است و نسبت به خواهرش که مثل ماه می ماند، بد هیکل و بد چهره است. دیگران آبجی خانم را با معیارهای ارزشی خویش است که قضاوت می کنند. قضاوتی که بسیار خشن و با تنفر توام است. از اینرو نرمال بودن و بهنجار بودن، پدیده ای اجتماعی است که عملکرد آن هیچ بجز مسلط ساختن دیگران بر او نیست. زیرا آبجی خانم نمی تواند در خود زشت باشد. بلکه زشتی، چیزی است که توسط دیگران بوجود آمده و زشتی در یک ارتباط اجتماعی و بر اساس هنجارهای موجود در آن اجنماع خلق می شود. همین مسله زشت بودن آبجی خانم و نگاه دیگران را در '' داود گوژپشت '' ، زنده بگور، داش آکل، شریف؛ در قصه بن بست، لاله ، و در تنها کودک قصه های هدایت، در داستان '' زنی که مردش را گم کرد'' نیز می بینیم. تمامی آنان حاشیه نشینانی بد منظرند که به نوعی از بار سنگین و سهمگین ِ زندگی کمرشان خم شده و یا مستقیما چون داود، '' گوژپشت '' گردیده اند.

بدین ترتیب اگرچه آبجی خانم توانایی عصیان کردن ندارد اما می توان خودکشی او را عصیانی در مقابل مذهب، جامعه و هستی تلقی کرد.

قصه '' تاریکخانه '' نیز همانطورکه از عنوان داستان پیدا است، قصه مردی است که بسوی تاریکی مرگ پیش میرود.

در این داستان دو مرد در اثر یک اتفاق با یکدیگر برخورد می کنند. مردانی که هدایت هیچ تصویری از گذشته آنان به خواننده نمی دهد. آنان حتی نامی نداشته و کاملا ناشناس هستند و همین ناشناسی و مشکل هویتی، مشخص ترین ویژه گی آثار هدایت است.

قهرمان داستان تاریکخانه نیز مانند سایرشخصیت های هدایت مردی تنها، منزوی، مالیخولیایی و با جهان پیرامون خویش بیگانه است و برای یافتن گرمای خورشید شرق از غرب به ایران بازگشته و همانطور که خود او می گوید در ایران نیز احساس خارجی بودن و بیگانگی می کند. '' من هیچوت در کیف های دیگرون شریک نبوده ام، همیشه یک احساس سخت یا یک احساس بدبختی جلوی منو گرفته. حس می کنم درهر جا که باشم خارجی هستم و هیچ رابطه ای با سایر مردم ندارم ''.

سرنوشت این مرد نیز چون سایرشخصیت ها، تراژیک است. مردی که استعداد زنده بودن را از دست داده، چشم در چشم تنهایی اگزیستانسیال خویش دوخته و از جهانی که او را نمی فهمد و برایش معنایی ندارد به اتاقی سرخ رنگ گریخته است. حسی که او را به این مکان پیوند می دهد بیگانگی در خویش و بیگانگی از جهان است. احساس تنهایی عمیقی که گاه آنچنان طاقت فرسا می شود که بیگانه دیگری را با خود به تبعید گاه سرخش می کشاند.

همینطور که می بینیم '' مرگ خواهی'' این مرد نیزاو را به سوی آراستن صحنه ای می کشاند و اتاق را چون صحنه تاتری آراسته تا نمایشنامه مرگ خویش را بر روی این صحنه سرخ اجرا کند نمایشی که بیگانه ای دیگر، بیننده سقوط سرخ او می شود.

مورد دیگری که هدایت به آن اشاره می کند مسله رنج و درد است. رنجی که در تمامی داستان تکرار می شود و قهرمان داستان تاریکخانه، آنرا '' درد زندگی، اشکال زندگی '' بیان می کند.

'' دردهایی که من داشتم. بار موروثی که زیرش خم شده بودم. اونا نمی تونن منو بفهمن ''. او آنقدر با جهان پیرامون خویش بیگانه است که به زبان خودش ترجیح می دهد '' مانند جانوران زمستانی در سوراخی فرو رفته و در تاریکی غوطه ور شود ''. زیرا جنجال های روزمره گی و نور، این عامل گرمی، رویش، حیات و رشد، جنبه های لطیف و انسانی او را خفه کرده و از بین می برند. و یا اینکه در جایی دیگر می گوید: '' تاریکی در خود من است و بی جهت می کوشم آنرا از بین ببرم ''.

گویی قهرمان تاریکخانه، چهره دیگر زنده بگور است. همان تکرار درد، تنهایی و تجزیه شدن را در اینجا نیز مشاهده می کنیم. یعنی بیهودگی، پوچی، احساس عمیق تنهایی و گسیختگی هویتی، عناصری است که مستقیما رنج هستی انسان را ترسیم می کنند. تصویر مردی که در انزوای اتاقی تاریک و قرمز، خط بطلانی بر هستی خویش می کشد. اتاقی که از هر گونه شیی خالی است و این خالی بودن را می توان تهی بودن درونی شخصیت داستان و هستی خالی از معنا و تداوم او تلقی کرد.

همزمان که '' سکوت ''، تحریر می شود، نویسنده می کوشد تهی بودن هستی و سکوت ِ ساکت ِ تنهایی را با واژه پر کند. مانند بوف کور که '' با زخم هایی هست که روح را آهسته می خورد.....'' آغاز می شود، یعنی با رنج و سکوتی که تنها صدای واژه، آنرا می شکند. خلا ُ یی در آن سوی هستی که خود را در همه جا گسترده است، با خلق و زایش واژه سعی در پر کردن این خلا ُ می شود. خلا ُ یی که مانند تهدیدی در کمین بلعیدن هستی انسان است، و گویی زبان، ابزاری است که هدایت می کوشد توسط آن ته مانده های هستی رو به نیستی خویش را حفظ کند و فقط جریان واژه هاست که گویی سکوت و انزوای او را در هم می شکند و هستی او را ترسیم میکند.

بعباریتی دیگر، زبان و واژه وسیله ای می شود برای صید و یا به دام انداختن جهان واقعیت. واقعیتی که او بدان هیچگونه تعلقی ندارد و واقعیتی که سراسر بوی بیهودگی و تردید می دهد.

هدایت پیوسته در آثار خود نشان می دهد که هستی بر پایه های سست بیهودگی و پوچی بنا شده است و هیچکس قادر نیست این هستی پوچ و نامعقول را پذیرفته و با آن به خلق معنایی در هستی خویش دست زند.



در بسیاری از داستانها می بینیم که دیگر نویسنده نیست که می نویسد، بلکه شاید بتوان ادعا کرد که واژه ها، زبان و متن است که نویسنده را تحریر می کند.

گویی مانند زنی باردار که جنین خود را حمل می کند، شخصیت های هدایت نیز مرگ خویش را در درون خود می پرورانند و قهرمان تاریکخانه نیز همانطور که در پایان داستان می خوانیم با مرگ اندیشی خویش است که به خوشبختی می رسد: '' من یک آدم خوشبخت هستم که به آرزوی خودم رسیدم. یک نفر خوشبخت، چقدر تصورش مشکل است. من هیچوقت نمی توانستم تصورش را بکنم. اما الان من یک نفر خوشبختم ''.

همانطور که می بینیم درقصه های هدایت انسان در یک '' سرزمین بیحاصل '' ت. اس. الیوتی محصورشده، با خود و دیگران بیگانه بوده و توسط مقاومتهای درونی یا بیرونی سرکوب می شود. انسان هایی که خود، زندان بان زندان خویش بوده و عقربه های زمان، دقایق آنان را که به سوی نیستی می رود شمارش می کند.



هدایت مکررا به خواننده یادآوری می کند که زندگی پوچ، تهی، بیهوده و بی معنا است و اگر معنایی هم وجود دارد، هیچ انسانی / مانند شخصیت رمان '' محاکمه '' کافکا که در مقابل درهای بسته قانون قرار می گیرد/ قادر به گشودن و حل این معما نیست و از اینرو همگی بوسیله خودکشی، بیماری، قتل و جنون به دامن نیستی پرتاب می شوند. در داستان محاکمه کافکا نیز همین اتفا ق می افتد. به قانون که بیان حقیقت، عدالت، شناخت و معنای زندگی است نمی توان دسترسی یافت و ازاینرو زندگی برای مرد معنایش را از دست می دهد. در این داستان نیز چون قصه های هدایت،د یگر فقط شرایط یک فرد نیست که بیهوده و پوچ جلوه می کند بلکه تمامیت هستی انسان است که در خود بیگانگی و بیگانگی با جهان پیرامون فرو می رود.



همانطور که می بینیم می توان در آثار هدایت ویژه گی های بسیار قوی اگزیستانسیالی را مشاهده کرد. او نیز مانند کافکا، کامو و سارتر به مسله محکومیت ابدی انسان اشاره کرده و شخصیت هایی را خلق می کند که در قفس هستی خویش به بند کشیده شده اند.

گویی او واژه ها و مفاهیمی چون تنهایی، پیری، بی معنایی و پوچی هستی را از هر کسی بهتر حس کرده و شناخته و در چهره قهرمانانش، به نظاره چهره خویش می نشیند. چهره هایی که هیچ سعی در پوشاندن خشم، ناکامی، تنهایی و پوچی ی زندگی نکرده و وقتی می بینند که جهان، آنانرا درک نمی کند، می کوشند تا جهان را ترک کنند. آدمهایی که دیگر فقط پوچی را تجربه نکرده بلکه خودِ پوچی شده و از حضور حقیقت، در احتضارند. گویی همگی آنان به آخرین پله های زندگی رسیده، از آنجا به درون پرتگاه تنهایی خویش نظر انداخته و درست همین جاست که سقوط آغاز می شود چرا که قادر نیستند خلا پوچی مسلمی را که سارتر از آن صحبت می کند در خود پر کنند.

هدایت،

'' بوف ِ فکوری '' است

که در کوچه '' بن بست ِ '' '' نیرنگستان ''

چمباتمه زده،

و در



'' سایه روشن ِ '' صبح

به

'' تاریکخانه ِ ''

'' زنده بگوران ''

و

'' دستهای گروه محکومین ''



که سه قطره خون

از آن جاری است

چشم به راه نیستی نشسته است.....

|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 در باغ نبود
از روزي كه بليط برگشت به ايران را گرفته بودم ،مثل مرغ پركنده اي گوشه خونه كز كرده واصلاحال وحوصله بيرون رفتن را ند اشتم . اين تنهايي هاي مكرر، بهانه اي شده بود تا روزهاي اولي كه پايم به لندن رسيده بو د را به خاطر بياورم عجب ساده بودم ،اون روزها! چقدر ننر و بچه ننه بوم ! دلم واسه آقاجون و مادرم تنگ مي شد،روزي صد بار به هفت جدم لعنت مي فرستام ،مي گفتم : بهادر، نونت كم بود؟ آبت كم بود؟ بلندشدي اومدي ديار غربت درس بخوني ؟ آخه ناكس ، تو كه جنس خودت رو خوب مي شناسي ،خدا وكيلي تو اهل درس و مدرسه بودي ؟ اما چه فايده كه پشيموني سودي نداشت و بايد با تنهايي و غربت و بي كسي سر مي كردم .
حالا كه بعد از هشت سال ، مي خواستم برگردم مملكتم باز هم غصه داشتم ، اما ايندفعه از برگشتن ناراحت بودم نه از ماندن ! چند بارهم تا دم درآژانس هواپيمايي رفتم تا بليطام را كنسل كنم ، امانشد كه نشد. آقاجون ، مريض بود. مثل اينكه اطباءازش قطع اميدكرده بودند. مادرجون با اون پاهاي چلاقش روزي سه بار مي رفت تلفنخونه ،واسم تلگراف مي زد كه حتما برگردم . مي گفت :آقا جون مي خواد آخر عمري ، يه بار ديگه پسرته تاقاري اش را ببيند بالاخره چمدانهايم رابستم دل به دريا زدم . پيش به سوي وطن ... ازپله هاي هواپيما پايين آمدم ، با اينكه اصلاخوشحال نبودم ، يك ژست زوركي لبخند گرفتم ،پاپيون گردنم را سفت كرده و به طرف سالن رفتم ... اوه My God! چه خبر بود!
مقابل درب خانه چه خبر بود! مادرجون انقدرذوق زده شده بود كه مشت مشت اسفند توي آتيش مي ريخت . يك شونه تخم مرغ هم داده بودند دست خاله خانوم ، سفارش كرده بودند كه دل نسوزانه بشكن . او هم تخم مرغ ها را به زمين وهوا پرت مي كرد. ناگهان يكي از اونها به پشت كتم برخورد كرد و شكست . فرياد مهيبي كشيدم . همه ساكت شدند. از ورودي درب خانه تا جلوي خانه مان ، آويزو چراغ كشيده و پرچم خير مقدم نوشته بودند، با ديدن خوشحالي خانواده ام ، اون غمبادي كه موقع برگشتن به ايران گرفته بودم ، كم كم فروكپپ ش كرد.
آقاجون ، گليم كوچكي جلوي در پهن كرده وروي يك چارپايه كوچك نشسته بود تامن بيايم ،خيلي ضعيف و لاغر شده بود . از ماشين كه پياده شدم به طرفش پركشيدم ، اونقدر هيجان زده بودم كه يادم رفت اين چهارپايه فكستني است ،پشتي ندارد. تا اومدم آقاجون را در آغوش بكشم ، در اثر نيرويي كه به چهارپايه وارد شده بود،از اونطرف افتاد روي زمين .
چمدانم را گذاشتم زير پايم و رفتم بالا، از همه كساني كه به استقبالم آمده بودند، تشكر كردم .چشمم به چهره هاي جديدي افتاد: دخترها وپسرهايي كه طي اين سال ها براي خودشان بزرگ شده بودند تا جايي كه بيشتر آنها را نتوانستم بشناسم ، زماني كه اقوام را به داخل تعارف كردم ،به مانند گذشته مجلس زنانه ، مردانه شد سرتاسرشام ، درحاليكه دلم لك زده بود براي غذاهاي ايروني ، براي روغن حيواني ، مجبور به سخنراني وپاسخ دادن به آقايون همولايتي بودم . اونها هم مثل بختك افتاده بودند روي سفره و هر چه بود ونبود را قلع و قمع كردند. هيچ كس گوشش به حرف هاي من نبود اما تاحرفم را قطع مي شد،سبيل هايشان را پاك مي كردند و مي گفتند :بقيه اش را بگو بهادرخان !
من آنقدر حرف زدم و آنها خوردند كه سرانجام ،همه غذاها تمام شد. آن وقت يكي يكي بلندشدند وخداحافظي كر دندو رفتند. ما هم رفتيم سر وقت چمدان و يك بسته از شكلات هايي كه سوغات آورده بوديم ، نوش جان كرديم ...
در حياط ايستاده بودم . سيگار برگم راروشن كردم و مشغول مرور وقايع امروز شدم . صداي پايي به گوشم خورد . سرم را كه برگرداندم ديدم يك دختر خانوم با دامن بلند چيندارش ، آهسته وخرامان به سويم مي آيد. به روي خود نياوردم كه ديدمش . به سيگار كشيدن ادامه دادم تانزديكم رسيد. دايي جان ، حالتون خوبه ؟ آه ، بخشكه شانس ، خودي يه ! گفتم : ببخشيد ،به جانمي آورم ، اگر مي شه اون گوشه روسري را ازجلوي صورتتان برداريد دستش را پايين انداخت و گفت سودابه هستم ، دايي جان . منويادتون رفته ؟ گفتم : اوه My God! چقدربزرگ شدي ! چقدر خوشگل شدي ! بيا بغل دايي يه بوس بده دايي ببينم .
چند قدم عقب تر رفت و خودش را جمع و جوركرد و گفت : وا! خدا مرگم بده ! اين حرفها چيه مي زني دايي جون ؟ يكي مي بينه بده ! گفتم :چي بده ؟ اينكه آدم خواهرزاده اش را بعد ازهشت سال نديدن ، ببوسه كجاش بده ! گفت حالاوقت زياده دايي جون ، راستش اومدم يه چيزي بگم ،ام م م م ، چه جوري بگم برقي در چشم هايش مي درخشيد، گونه هايش گل انداخته بود گفتم :نمي خواد بگي ، صبر كن خودم حدس بزنم . فكركنم يه دسته گلي به آب دادي . ميخواهي من برم پيش بابا ننه ات وساطت كنم نه ؟ خنديد و گفت دسته گل كه نه هنوز، به آب ندادم ، اما اگه بابام بازبون خوش راضي نشه ، شايد...
صدايم را مثل صداي خودش نازك كردم ، قري به گردنم دادم وگفتم : وا! خدا مرگم بده دايي جون ! اين حرفها چيه مي زني ؟ دختره گيس بريده ، زود باش خود ت اعتراف كن ، من چه كاربايد بكنم برات ؟ گفت : ارسلان ، دايي جون .پسر خاله محبوبه را مي گم . يادتونه ؟
گفتم : اي نامرد، ارسلان ؟ پسر خاله ات ؟ چه دوره زمونه اي شده ، اينجا از اروپا هم بدتر شده . فاميل به فاميل رحم نمي كنه ، اي داد بي داد... گفت :نمي فهمم چي داريد مي گيد دايي جون ؟ من الان دو تا خواستگار دارم ، بابام پاشو كرده تو يه كفش كه به پسر آميرز اسدا... جواب بعله بدم .مادرم هم موافقه . پكي به سيگارم زدم وگفتم :اوه my Godi ! او هم چه كسي ، پسرآميرزاسدا...! شرمنده ام سودابه جان ، خودت مي دوني كه اونها خانوادگي اهل چاقو وچاقوكشي اند. من چطوري برم بهش بگم ارسلان خان ما، سودابه خانوم را بعله ! سودابه كه حسابي كلافه شده بود، توي حرفم پريد و گفت :استغفرا...، همينطور چي براي خودتون مي گيددايي جون ؟ من اومدم ازتون خواهش كنم بريد باارسلان صحبت كنيد يه جوري بياد منو بگيره !بهش بگيد اگه دست دست كنه ،سودابه را شوهرمي دهند. بگيد من يا زن ارسلان مي شم يا خودمومي كشم !
گفتم : اوه ، خودكشي ؟ No,No,No! اون پدرسوخته يه غلطي كرده بايد تا آخرش هم وايسه . با اينكه باباش به خونم تشنه است امانگران نباش ، بالاخره يه جوري راضي اش مي كنم . پسره چشم سفيد! سودابه كه از چشم هايش پيدا بوحسابي تعجب كرده گفت :ارسلان چه غلطي كرده دايي جون ؟ چي شده ؟ شما چي مي دونيدكه من نمي دونم ؟ سرم را كمي خم كردم و از پشت عينك ، نگاهي به صورتش انداختم : خودت الان گفتي دسته گل به آب دادي خانوم خانوم ها.
به اين زودي منكرش شدي ؟
سودابه كه تازه متوجه قضيه شده بود بادستپاچگي گفت : دايي جون ، شما خيلي كج فكرمي كنيد هان ! اشتباه متوجه شديد. ارسلان بي نوا!ببينيد دايي جون ، ام م م ... چشم هايش را بست ودر حالي كه كلمات را خيلي تند تند ادا مي كردادامه داد: من عاشق ارسلان هستم ، حاضر نيستم با هيچ كس به غير از اون عروسي كنم ، اما نمي دانم چرا ارسلان پا پيش نمي گذاره و نميادخواستگاريم . حالا هم از شما مي خواهم واسطه شويد و ارسلان را وادار كنيد يه تكوني بخوره .نفس عميقي كشيد و چشم هايش را بازكرد:آخيش ! راحت شدم . در حالي كه دودسيگار را در هوا حلقه كردم با خونسردي گفتم :اوه my God! مگه تو اين خانواده كسي مي تونه عاشق كسي بشه ؟ والا تا او ن جايي كه من يادمه و بااون چيزهايي كه امروز ديدم مطمئن شدم رسم ورسومات تغييري نكرده ، زنها هميشه يا رو بنده داشتند يا با گوشه روسري ، رويشان را گرفتند.مهماني ها هم كه هميشه زنانه - مردانه است . اصلاتو كي وقت كردي ارسلان را ببيني كه عاشقش شده اي ؟ اصلا شايد ارسلان بي چاره تو را نديده باشد؟
گفت : ديدن كه ديده . اما دايي جون ، ارسلان خيلي خجالتي يه . من مطمئنم كه اون هم مرادوست داره . اما رويش نمي شه چيزي بگه .نيشخندي زدم و گفتم : مطمئن باش اگه دلش مي خواست با تو عروسي كنه ، يعني اگه اون جوري دوستت داشت ، يه تيكه هايي مي اومد كه حساب كار بياد دستت ! يه جوري حاليت مي كردگفت : تورو خدا دايي جون ، حالا شما يه كاري بكنيد ديگه . گفتم : اوه ! NO,NO,NO,NO;من يه كاري بكنم ؟ برم با باباش صحبت كنم يا باننه اش ؟ خودت بايد دست به كارشي دختر. بايد يه كاري كني كه شب و روزش با هم يكي بشه وخودش بخواد باهات عروسي كنه . مي فهمي كه ؟! سودابه گفت : نه گفتم : يه چند روزي به من فرصت بده عرق راهم خشك شه ، من هم توي اين مدت مي روم تو نخ ارسلان . اون وقت يه نقشه مي كشم كه بتوني باهاش تنهايي صحبت كني ،ببيني اصلا چند مرده حلاجه ؟ OK؟ حالا ديگر بروبخواب . good night! در حالي كه خنده ام گرفته بود، با چشمانم سودابه را بدرقه كردم . همه چيز اين مردم با آنچه كه در آن هشت سال به آن عادت كرده بودم فرق مي كرد. از قد و اندازه دامن خانومها گرفته تا افكار و عقايد شان . سيگارم را خاموش كردم و رفتم تا بخوابم .
دو هفته اي از آمدنم گذشته بود. كم كم حوصله ام داشت سر مي رفت . چند روز پيش با يكي ازخانومهاي همسايه ، سلام عليك گرمي كرده و ازرنگ لباسش كه خيلي به پوستش مي آمد، تعريف كرده بودم . شب ، شوهرش آمده بود دم درخانه مان و قشقرق به پا كرده بود! اين بي جنبه بازي ها، اعصاب برايم نگذاشته بود ديگر... تا اينكه دوباره سر و كله سودابه ، پيدا شد، با چشماني كه معلوم بود از گريه ، پف كرده ، سراغم آمد: دايي جون ، پس چرا كاري نكرديد. بابام پا شو كرده تويه كفش كه تا آخر اين هفته بايد شوهر كنم گفتم :خوب برو به پسره بگو ازش خوشت نمي آيد.گفت : چي مي گيد دايي جون ؟ پسره اصلا مرا تابه حال نديده . روي حرف پدرش حرفي نمي گويد. اگر من بروم و اين حرف را بهش بزنم ،توي همه محل مي پيچه كه سودابه دختر... گفتم :اوه My God! اوضاع اينجا تا اين حد قاراش ميشه ؟ باشه دايي جان ، نگران نباش ، اين كارهاراست كار خودمه ! بعد از ظهر، ساعت سه بيا تو باغ گردوي قدرت خان . من ارسلان را هم مي كشم اونجا. يك كم هم سرخاب سفيد آب به صورتت بمال ، رنگ و رويت مثل ميت شده . رفتم سروقت ارسلان . خوش و بشي كردم و گفتم :ماشاءا... ديگه واسه خودت مردي شدي دايي جون . فقط چرا اينقدر لاغر موندي ؟ نكنه عاشقي ناقلا، غم و غصه مي خوري ؟... خنده ابلهانه اي كرد و گفت : نه بابا، نمي دونم چرا هر چي مي خورم چاق نمي شم . گفتم :بايد زن بگيري تاچاق شي ! همه صورتش سرخ شد، با صداي آهسته اي گفت : اين حرفها چيه مي زنيد. بابام مي گفت دايي بهادر خيلي بي حيا شده ! باورنمي كردم جا خوردم ، اومدم با عصبانيت بگم بابات خيلي بي جا كرده كه جلوي خودم را گرفتم و گفتم : پسر جون ، من بهت مي گم زن بگير،نمي گم كه ...، انون وقت تو به من مي گي بي حيا!يعني تو هيچ وقت نمي خواي زن بگيري گفت :هر وقت بابام بگه گفتم : يعني تو خودت هيچ وقت احساس نكردي كه بايد زن بگيري ؟ از هيچ دختري تا حالا خوشت نيومد؟ ايندفعه علاوه برسرخ شدن دانه هاي عرق هم روي پيشاني اش نشست . گفت : براي چي بايد زن بگيرم ؟ كلافه شده بودم ، چطوري برايش توضيح مي دادم ؟گفتم : براي اينكه بچه دار شوي ، براي خودت خانه و زندگي مستقل تشكيل بدهي .
گفت : بچه ؟! راستي هميشه برايم سوال بوده كه پدر و مادرها بچه هايشان را از كجا مي آورند كه اينقدر شبيه همند؟ تازه دايي جون ، بچه هاي يك خانواده شبيه همند، بچه هاي خانواده ديگر شبيه هم . اين جالب نيست ؟ من كه باور نمي كردم درجه خنگي و حماقت ارسلان تا اين حد باشد،اين حرفها را گذاشتم به حساب شيطنتش . دستي به سرش كشيدم و گفتم : خب ارسلان جان ، من ديگه بايد بروم ، اگه دوست داري جواب سوالاتت را بگيري ، ساعت سه بعد از ظهر بيا تو باغ قدرت خان توي اون آلاچيق وسط باغ ،منتظرتم .
ت ت ت
ساعت سه و ربع كم بود. همه در خواب ظهر گاهي بودند. با عجله خودم را به باغ قدرت خان رسوندم و پشت شمشادهايي كه درست به آلاچيق چسبيده بود پنهان شدم . چند دقيقه بعدسودابه ، بزك كرده و خرامان آمد و روي نيمكت نشست . دستم را از لاي شمشادها بيرون آوردم ومتوجه اش كردم كه من هم اينجا هستم . گفتم :حواست به من باشد، هر چي مي گم به ارسلان بگو ارسلان با ده دقيقه تاخير آمد. وقتي ديدسودابه زير آلاچيق نشسته ، بدون اينكه توجه خاصي به او بكند، گفت : دايي بهادر را نديدي ؟با دست اشاره كردم كه بگو، نه ! ارسلان گفت :قرار بود بيايد و جواب سوال هاي مرا بدهد.سودابه عشوه اي آمد و گفت : خب از من بپرس شايد بتوانم كمكت كنم . دست هايم را به نشانه موفقيت به هم ماليدم و توي دلم گفتم : Nice،قضيه داره جالب مي شه !
ارسلان گفت : سودابه خانوم ، تو مي دوني پدر ومادرها، بچه هاشون رو از كجا مي آورند؟
سودابه كه انتظار چنين سوالي را نداشت . مثل يه گلوله آتيش سرخ شد. گفت : والا چي بگم ؟ارسلان ادامه داد: اين براي شما جالب نيست كه من و داداشم اينقدر شبيه هم هستيم ، شما و سنبل خانوم هم اينقدر شبيه به هم ؟ مثلا چرا من ، شبيه شما نيستم ؟ من تصميم گرفتم بچه دار شم ! من كه ديگر نمي تونستم هيجانم را كنترل كنم فرياد زدم :براوو! ارسلان گفت : شما صدايي نشنيديد؟ باتكه چوبي به پاهاي سودابه زدم و حالي اش كردم كه كمي نزديك تر به ارسلان بنشيند. سودابه ازجايش بلند شد تا برود كنار ارسلان و ارسلان كه دست هر چه ببو گلابي بود را از پشت بسته بود، به وراجي اش ادامه داد: اصلا نمي شود آدم زن نگيرد ولي بچه دار بشود؟ بچه را مي دهم مادرم بزرگ كند! يك مرتبه لباس سودابه به ميخي كه از يكي از ستون هاي آلاچيق بيرون زده بود گيركرد و افتاد زمين ! صداي هوار سودابه بلند شد...در همين لحظات قدرت خان كه تازه وارد باغ شده بود در چشم بر هم زدني با اسلحه شكاري اش بالاي سر آن دو ظاهر شد. دستي به سبيلش كشيد و گفت : به به ! آقا ارسلان ، توي باغ من ؟ چه كار داشتي مي كردي ؟ ارسلان گفت :هيچي به خدا قدرت خان داشتم ، از سودابه خانوم مي پرسيدم چطور مي شود زن نگرفت ولي بچه دار شد؟ من كه اوضاع را حسابي قمر درعقرب مي ديدم ، از جايم تكان نخوردم ، قدرت خان ، لوله تفنگش را پس گردن ارسلان گذاشت ،سودابه را هم جلو فرستاد و در حاليكه فحش وناسزا بارشان مي كرد آن دو را برد تا تحويل پدرارسلان بدهد.
ت ت ت
پدر ارسلان كه از قدرت خان هم جوشي تر بود،بعد از شنيدن توضيحات قدرت خان با پدرسودابه صحبت كرده وبد قرار شد آخر همان هفته ، بساط عقدكنان را راه بيندازند. دلم براي سودابه مي سوخت . ارسلان لياقتش را نداشت .
ت ت ت
روز جشن فرا رسيد. رفتم سراغ ارسلان . تا مراديد گفت : دايي جون چرا اون روز نيومديد باغ جواب سوالم را بدهيد؟ دستم را روي دهنش گذاشتم يك مرتبه صداي دست زدن ها بلند شد،فرستادند پي ارسلان كه عاقد آمده ، بيا سر سفره عقد... من هم همراهش رفتم كنار سودابه نشستم ،بعد از اينكه عاقد بعله را گرفت ، فرياد زدم :دوماد، عروس رو ببوس يالا! همه چپ چپ نگاهم كردند، خواهرم با آرنج به پهلويم زد وگفت : بهادر، اينجا لندن نيست ، جلوي اين همه آدم كه نمي شه ماچ و بوسه راه بيندازند... سودابه با شيطنت خاصي ، دستش را از زير تور بلندي كه روي سر داشت ، بيرون آورد و دست ارسلان راگرفت . ارسلان مثل دفعه پيش سرخ شد، به سودي اشاره كردم دستش را ول كن بابا، الان خودش را خيس مي كنه .
عقد كنان به خير و خوشي تمام شد. چندروزگذشت . بعد ازظهر يك روز آفتابي در حالي كه مشغول مطالعه كتابي بودم ، دوباره سودابه باچشم گريان به سراغم آمد: دايي جون ، اين ارسلان اصلا احساس نداره . گفتم : اي داد برمن ! من مي دونستم اين آدم نمي شه ، بيارش اينجامن درستش مي كنم گفت : مثل دفعه پيش نشه دايي جون ؟ نمي دانم به چه بهانه اي ارسلان راآورد. رو دربايستي را كنار گذاشتم و رك وپوست كنده با او در رابطه با ارتباطهاي زناشويي صحبت كردم اما... ارسلان كه براي بار اولش بوداين حرفها را مي شنيد در حالي كه مثل منگول هابه من زل زده بود گفت : اصلا من نمي فهمم شماچه مي گوييد دايي جون ! گفتم : لابد تومريضي ! تو نفهمي ! يا جسمت مشكل دارد يامخت ؟ بعد هم دوتا كشيده آبدار به صورتش زدم ، هر چه از دهانم بيرون آمد نثارش كردم .
هر چند كه از پدرش ، دل خوشي نداشتم ، امارفتم سراغش و خواهش كردم ارسلان را به يك دكتر نشان بدهند. پدرش اول ، كلي بد و بيراه ،بارم كرد كه تو عيب مي گذاري روي پسر من و...
همان شب ، خبرش به گوشم رسيد كه او را به زوربرده اند دكتر. دكتر تشخيص داده كه ارسلان خيلي ضعيف است ، و به عبارتي اصلا تو باغ نيست ،از اين رو بايد كمي تقويت جسماني و نيز روان درماني شود.
من براي فرداي آن روز بليط برگشت داشتم ،وقتي هم به لندن رسيدم ، چند بار براي سودابه تلگراف زدم ، اما جوابي نداد تا همين ديروز... (كه دقيقا يك سال از آن ماجرا مي گذرد) نوشته بودباردار است ! ناخوداگاه فرياد زدم
Oh !My Gid، خدا را شكر.
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 نیای اساطیری ایرانیان
دراوستا و کتب پهلوی و شاهنامه ظاهراٌ دوفرد به عنوان شاه و نیای اساطیری ایرانیان معرفی شده اند: یکی هوشنگ پیشدادی و دیگری ایرج؛ ولی از تطبیق تاریخ و اساطیر ایرانی و ارمنی و یونانی معلوم می گردد که روایات مربوط به این دو که ازطریق احادیث شفاهی کهن به صورت دوفرد جداگانه به روزگار تدوین اوستا در دورهً ساسانیان و عهد فردوسی رسیده بوده، در واقع مربوط به فرد تاریخی واحدی بوده اند که همانا گئوماته زرتشت یا همان بردیه پسر خواندهً کورش (فریدون) بوده که چهار سال به نیابت از برادر خوانده اش کمبوجیه درامپراطوری وسیع ایران هخامنشی حکمرانی ایدآلی نموده است.مطلب ظاهراٌ از ره عقل سلیم استبعاد دارد ولی به قول معروف چه کوخها که بایدمان ویران کرد و چه کاخها که بایدمان ساخت. ممکن است خوانندهً مقالات اینجانب تصور کنند که زمین و زمان را در این مقالات به هم می بافم. آری، اعتراف می کنم به هم بافتنی در کار است چرا که بدون به هم بافتن اصولی اخبار تاریخی و اسطوره ای منابع مرتبط گوناگون نقشهای اساسی فراز و نشیبهای قالی تاریخ اساطیری ایران مشخص نخواهد شد: موسی خورنی موّرخ ارمنی عهد ساسانیان که نخستین تاریخ نویس ارمنی و ایرانی به معنی امروزین آن بوده است نام کورش (فریدون) را اغلب آرا یعنی نجیب ذکر کرده و نام پسر خواندهً معروف وی یعنی گئوماته زرتشت یا همان بردیه(پسرخوانده و داماد کورش) را آرای آرایان (آرا پسر آرا) آورده است که همان ایرج شاهنامه است که لفظاٌ به معنی شخص منسوب به فرد نجیب یعنی آرا (کورش) است.ولی دلیل اینکه هوشنگ (هئوشینگهً) اوستا نیز همان زرتشت است از معنی لفظی نام او و لقبش و همچنین از اسطوره های آتش مربوط به وی پیداست: فردوسی به درستی نام هوشنگ را ازکلمهً هوش گرفته است چه این نام به لغت اوستایی به معنی بسیار هوشیار و کوشا در هوشمندی است. پس اوستا شناس بزرگ آلمانی فردیناند یوستی در این امر که آن را به معنی فراهم آورندهً منازل نیکو معنی نموده، راه خطا پیموده و مقلدین ایرانی اش را دچار لغزش نموده است؛ چه لقب اصلی وی یعنی پرذات(پیشداد) یعنی آن که نخستین قوانین عادلانه را آورد به وضوح حاکی از همین مفهوم بسیار هوشیار هوشنگ است. کتاب پهلوی زات اسپرم در باب حمل آتشها و نوروزنامهً منسوب به خیام در باب پیدایی شراب اشاره به سرزمین خاستگاهی نیاکان هوشنگ و جمشید پیشدادی یعنی سرزمین سئوروماتها (مادرسالاران) نموده اند که بسیار جالب می باشند: بنا به زات اسپرم مهاجرت ایرانیان از خونیرث (سرزمین ارابه های درخشان= اروپا، دراصل داکیهً یعنی سرزمین چرخ در شمال غربی دریای سیاه) به کشورهای خارجی در زمان هوشنگ روی داد و این مهاجرت روی گردهً گاونری موسوم به سر سئوک (پیشانی سفید، آپیس مصریان) انجام گرفت. سه آتش بر روی این گاو روشن بود و چون می خواستند از دریا (میان دریای خزر وسیاه) بگذرند این آتشها به دریا ریخت و گوهر آنها یکی بود و به سه بهره شد و دوباره در سه جای فروزان گشت و به آذر فرنبغ (آتش موبدان در فارس) و آذرگشنسب (آتش پادشاهان و ارتشتاران در آذربایجان) و آذربرزین مهر(آتش کشاورزان در خراسان) موسوم گشت.در کتاب پهلوی بندهش آمده که هوشنگ (بسیار دانا) پسر فرواک (واعظ= هوم، سپیتمه،جمشید) بود. از اینجا معلوم میشود مهاجرت مذکور اشاره به کوچ نیاکان زرتشت از سرزمین سردسیری شمال قفقاز به ایرانویج (شهرستان مراغه= رغهً زرتشت) می باشد، همان نواحیی که در وندیداد اشاره به کولاک سخت آن در رابطه با جمشید شده است. در این جا انتساب آتش آتشکدهً آذرگشنسب به هوشنگ (زرتشت یا همان اران گشنسب کتاب پهلوی شهرستانهای ایران، اران خردمند خبر موسی خورنی بانی شهرستان آتورپاتکان= اران) قابل توجه است. به عبارت دیگرنام اران گشنسب نشان می دهد که نام آتشکدهً آذرگشنسب شهر رغهً زرتشتی(مراغه) با زرتشت یا همان آذرهوشنگ (ابراهیم ادهم) مربوط بوده است.پس آن شهر ری(رغه ای) که در روایات کهن تجدید عمارت آن به هوشنگ نسبت داده شده همان شهر رغهً زرتشتی (مراغه) بوده است. در اسطورهً پدید آمدن می نیز که در نوروزنامهً منسوب به خیام آمده به موضوع اصل شمال قفقازی خانواده زرتشت اشاره گردیده است: '' درهرات(هرئیوهً اوستا، در اصل سرزمین هرواتها یعنی همه کس هر کس ها، سرزمین قوم سلم همان موطن نیاکان باستانی کرواتها در شمال قفقاز) پادشاهی بود کمکار، از خویشان جمشید (در واقع خود وی). روزی بر تخت نشسته بود که همایی در برابر او ظاهر گشت. ماری دید به گردن او پیچیده و می خواست وی را بگزد. شاه شمیران(یعنی فرمانروای سرزمین سرما) گفت کسی هست که این هما (سیمرغ) را از دست مار رهایی بخشد. پسرش بادان (به لغت اوستایی بئوذان یعنی دانا= بودا، هامان ،زرتشت) تیری بینداخت و مرغ را نجات داد. سال دیگر درهمین هنگام هما (=عقاب دانا ، سیمرغ) باز گشت و دو سه دانه برای شاه به ارمغان آورد و برزمین کاشت.تاکی رویید خرم. بعدخوشه های انگور از آن رست و دانه ازخوشه ها ریختن آغاز کرد. آب انگور بگرفتند و در خمی نهادند. شیره در خم به جوش آمد.آنگاه از شیرهً انگور که نمی دانستند زهر است یا پاد زهر به مردی محکوم خوراندند و وی شاد گشت و باز طلب کرد؛ پس بگفت یک شربت دیگر دهید آنگاه هرچه می خواهید با من بکنید. شربت سوم را که نوشید سر مست شد و بخفت و تا روز دیگر به هوش نیامد. شاه شمیران چون این شادی و سرمستی وی بدید، او را بخشید و بزم آیین آورد و مردم سرودها بساختند و نواها زدند. پس نهال انگور از هرات به دیگر شهرها پراکنده شد.'' معلوم میشود این اسطوره از آنجا پدید آمده که جمشید و شراب در نام اوستایی هئومه یعنی دارای دانش نیک با هم مشترک بوده اند.افزون بر اینکه محصول اصلی مقر خانوادهً جمشید (سپیتمه)/زرتشت یعنی شهر رغهً آذربایجان انگوربوده وهست.موارد محل فدیه آوردن جمشید وهوشنگ نیز در اوستا جالب است چه جمشید پدر (سپیتمه پدر زرتشت) در بالای کوه مقدس هوکر (سبلان) و کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) فدیه برای آناهیتا (بانوی نیرومند آبها) و اهورامزدا (سرور دانا) می آورد و هوشنگ (جمشید پسر، زرتشت) در بالای کوه هرا (یعنی کوه نزدیکی شهر زادگاهی وی رغهً آذربایجان= مراغه) فدیه برای خدایان می آورد. این کوه که نام اوستایی دیگرش اِرِزِیش(راست برافراشته) می باشد اکنون نیز ارزیش نامیده میشود و ارتفاعش از سطح دریاهای آزاد تقریباٌ نصف از آن دماوند است. قلّهً این کوه که به طور طبیعی که به شکل اطاق یکپارچه سنگی نسبتاٌ بزرگ بی سقف است معبد و قلعهً دفاعی مردم محل در عهد باستان بوده است. اکنون نیز تلّ سنگهای دیوار دفاعی آن باقی است. وجه اشتراک نام البرز یا همان هرابرزئیتی اوستا (یعنی هرای بلند) با این کوه واقع شدن آنها در کنار شهرهای به نام رغه و نیز درخود نام هرا یعنی پشته و بلندی می باشد. ولی در اوستا برای تخموروپه (تهمورث) یا همان تیگران/ بستور/منوچهر/ خورشید چهر که مقّرش ارمنستان بوده محل فدیه ای مشخص نشده است و این نشانگر بیگانه بودن سرزمین وی برای مغان دورهً هخامنشی بعد داریوش می باشد: در اوستا تنها یک بار از ارمنستان تحت نام مملکت سائینی ( سرزمین عقاب و شاهین) نام برده شده و به مردان و زنان پاکدین آنجا درود فرستاده شده است. در مورد لقب پیشداد (پرذات) اوستا که خصوصاٌ در مورد جمشید و هوشنگ بکاررفته گفتنی است:چنانکه آرتورکریستن سن ایران شناس شهیر دانمارکی در یافته است ایرانیان باستان خود نام پرذات (پیشداد) را از سلسلهً اساطیری اسکیتان یعنی آریائیان سکایی شمال دریای سیاه گرفته اند که علی القاعده صورت مادی نام پارالات و به معنی نخستین قانونگذاران می باشد. چه علاوه براین در فهرست پیشدادیان نام تهمورث (یعنی پهلوان سرزمین چرخ و ارابه=اروپا، داکیه) به وضوح با نام آرپوکسائیس اساطیراسکیتی، لفظاٌ یعنی شاه/ پهلوان سرزمین ارابه های خوب (همان خداوند اروپا) مطابق می باشد.می دانیم که این نام درشجره نامهً فرمانروایان ایرانی تورات به صورت آرپاکشاد ثبت شده است.معهذا وی ازنظرگاه تاریخ ایران باستان مطابق با آخرین فرمانروای پیشدادی واقعی یعنی منوچهر (فرزند مرد فرزانه) یا همان خورشید چهر فرزند زرتشت است که نام اصلیش در نزد گزنفون و موسی خورنی تیگران (یعنی موجود ببر و پلنگ مانند، یا تیرانداز) آمده و فرمانروای ارمنستان و نواحی مجاور آن ذکر شده است. گفتنی است نام اوستایی وی یعنی تخموروپه هم به معنی پهلوان اروپا و هم به معنی پهلوان ببر و پلنگ مانند است. به نظر می رسد همین معنی دو پهلوی این نام دستاویز و وسیله ای شده بر اینکه ایرانیان نام پرذات (پیشداد)را که مناسب خانواده روحانی و سیاسی سپیتمه (هوم، جمشید) بوده از فرهنگ اسکیتان برای این خانواده انتخاب نمایند. در اوستا وکتب پهلوی و شاهنامه فهرست پیشدادیان اصلی از این قرار است: کیومرث/ مشیه (انسان میرا) ، سیامک (سیاه مویمند)/ سامک (کناری)، فرواک (واعظ)/ جمشید (موبد زرین درمقام پدر)، هوشنگ (بسیار هوشیار)/جمشید (موبد زرین در مقام پسر) و تخموروپه (پهلوان ببر و پلنگ مانند یا پهلوان چرخ وارابهً خوب= اروپا، تهمورث) که به ترتیب مطابق با ییمهً اوستا (یعنی همزاد) که پسرسامک/ ویونگهونت (ویوسوت وداها یعنی درخشان دور دست یاهمان لیپوکسائیس اسکیتان یعنی پادشاه درخشان کناری) است. و هوم عابد (سپیتمه، جمشید، مانوی وداها) و پسرش زرتشت (زریادر، زریر، سپیتاک، گئوماته، بودا) و پسرکوچک زرتشت یعنی خورشیدچهر ( منوچهر،همان تیگران ارامنه یعنی فرد ببرو پلنگ آسا، یا تیرانداز)می باشند.چنانکه پیداست نام آرا (نجیب) که لقب مشترک کورش وداماد و پسر خوانده اش بردیه زرتشت بوده به ظاهریادآورنام سرزمینهای اران وارمنستان است:نام اران علی القاعده از همان ریشهً آریا و مترادف ایرج(زرتشت) است.گرچه میدانیم آرای دیگر نیز که همان کورش باشد نام اصلی خود را به رود کورای آن مناطق داده است. پس نام اران خردمند موسی خورنی، درمقام مؤسس حکومت اران یا آذربایجان شمال ارس بی شک به جای همان ایرج یعنی منسوب به فرد نجیب شاهنامه است که گفتیم نامی بر بردیه زرتشت پسرخواندهً معروف کورش و پسر سپیتمه (جمشید پدر) داماد آستیاگ (اژیدهاک اوستا) بوده است.چه موسی خورنی با تأکید لقب اران (ایرج)را باهوش و خردمند آورده است که می دانیم آن یکی از القاب معروف گئوماته زرتشت یعنی هامان تورات (لفظاٌ یعنی منسوب به'' دانای نیک''= هوم، هود قرآن) بوده است.بنابراین نام قدیمی سرزمین جمهوری آذربایجان یعنی اران ازلقب معروف زرتشت یعنی آرا (ایرج)گرفته شده بوده است. می دانیم مطابق اوستا وگفتهً گزنفون و خارس میتیلنی زریادر(زرتشت) از سوی نیای مادریش آستیاگ در ارمنستان و اران و آذربایجان حکومت مینموده است. کتاب پهلوی شهرستانهای ایران خبربسیار جالبی را در این باب به دست می دهد چه در این کتاب پهلوی آمده که شهرستان آتورپاتکان (محل نگهداری آتش، منظور ناحیهً چشمه های نفتی شعله ور حوالی باکو) را اران گشنسب (نجیب دارندهً اسب پریال) سپهبد آذربایجان ساخت. از این جا کاملاٌ معلوم میشود که از اران همان زرتشت منظور می بوده نه پدر خوانهً وی یعنی کورش هخامنشی؛ و نام ناحیهً شهرستان آتورپاتکان (محل نگهداری آتش) مطابق و مترادف با همان نام قدیمی آنجا یعنی آلوانیا ( آگوان ،یعنی سرزمین آتش) بوده است.نام اخیر علی القاعده به هیئت آلبانی قفقازنیز آورده می شده است.گفتنی است درکتاب اسطوره ای معروف آذریها یعنی ده ده قورقود (پدرتجربه ها) قهرمان اصلی اسطوره یعنی بامسی بئیرک (یعنی دارندهً تن زرین و درخشان) همان زرتشت (زرین پیکر) است که مطابق منابع کهن ارمنی نام خود را به صورت اران به سرزمین آذربایجان شمال رود ارس داده بوده است: طبق اساطیرده ده قورقود، بامسی بئیرک /زرتشت مدت 16 سال دور از خانمان و در تبعید بوده است( که اشاره به حکومت وی در سمت بلخ می باشد) و کمی بعد از بازگشت موفقیت آمیزش به خانه (سرزمین ماد)، توسط شاهزاده ای (همان داریوش) و همدستانش ترور میشود .این اسطوره حاوی اخبار تاریخی مهمی است که حتی زرتشتیان کنونی هم آنها را فراموش کرده اند. زبان ترکی اسطورهً ده ده قورقود حاکی از این است که زبان ترکی از عهد مادها در اران (یعنی سرزمین ایرج/ زرتشت) حرف نخست را می زده است؛ گرچه زبان اداری و حکومتی آنجا ایرانی بوده است. به نظر می رسد با توجه به همین نام بوده که نام منطقهً زادگاهی مغ نشین زرتشت یعنی رغهً آذربایجان (مراغه) ایرانویج (یعنی اران / ایران اصلی) نامگذاری شده بود. در ضمایم کتاب ده ده قورقود نام ترکان اران، بیات (یعنی آنانکه سرورشان اسب است، یا اسب سالاران) آورده شده است؛ که این نام ترکی هونها (یعنی مردم اسب سالار به زبان سانسکریت) بوده است. بنابراین ترکان اران شاخه ای از هونها بوده اند. ارامنه و گرجیان نام قدیمی دیگر ترکان اران و ارمنستان کوچک را به ترتیب خایلندورکها (دانایان) و بون ترکان (یعنی ترکان دیوانه سر، جنگجو یا غیر ارانی/ زرتشتی ) ذکر نموده اند. امّا نام ارامنه و ارمنستان ربطی به نامهای ایران و اران که از نامهای آریا و ایرج گرفته شده اند ندارد چه صورت قدیمی نام ارامنه در کتیبهً داریوش در بیستون به صورت اَرَ- می -اینه آمده که در زبان پارسی به معنی میهن عقاب بوده است.چون همانطوریکه می دانیم کلمات اِر،اور وآله (علی القاعده از همان ریشهً اِر) درزبانهای هندوژرمنی به معانی عقاب و باز وشاهین بوده اند و کلمهً ''می اینه'' چنانکه در نام خمین (جایگاه خوب) باقیمانده به معنی خانه و وطن است، همانکه امروز میهن گوییم. یعنی اَرَمی اینه نام ایرانی هایاساهای باستانی (هایها، نیاکان باستانی ارامنه) بوده که ابتدا در سمت گرجستان زندگی می نموده اند. بعد در عهد مادها به تدریج به سرزمین اورارتوها(یعنی مردم کوهستانی بومی ارمنستان قرون وسطی) آمدند و آنجا را متصرف شدند. نگارنده تردیدی ندارد که خود نام هایاساها از ریشهً کلمهً ارمنی هاو (باز، شاهین) گرفته شده و به معنی مردم پرستندهً عقاب و شاهین وبازمی بوده است. بنابراین در اسطورهً یونانی پرومته یعنی پیش بین و خردمندی که آتش مقدس را به مردمان ارمغان آورد در آن قسمت که به صورت در بند گرفتار آمده در کوهستان قفقاز تجسم میشود به همراه آن شاهینی که هرروز روندهً سینهً وی را نشانه می رود آشکارا به ترتیب یادآور اران نیای اساطیری مردم آذربایجان (همان امیران گرجیها، آرا، زرتشت) و هایک (عقاب، شاهین، سیمرغ) نیای اساطیری ارامنه است. به نظر می رسد در این میان نام آرامو (بنیانگذار حکومت اورارتو) نیز در پدید آمدن نام ایرانی ارامنه و ارمنستان رل سنتزی بازی نموده است. جالب است که محل عقاب/شاهین اسطوره ای ارامنه و یونانیان وایرانیان یعنی سیمرغ کوه قاف را می توان در کوهستان قفقاز مشخص نمود چه در آنجا بلندترین قلهً این کوهستان اکنون نیز البروج نامیده میشود که در اصل مرکب است از کلمهً آله(عقاب، باز، شاهین) وباروگ که به معنی قله و کوه و بلندی می باشد. پس به همین مناسبتها بوده که در اوستا و نزد استرابون نام سرزمین ارمنستان سائینی یعنی سرزمین عقاب و شاهین ذکر شده است.گفتنی است نام قدیمی منطقهً قراباغ یعنی اورخیستانا را که قبلاًٌ نگارنده آنرا با سائینی مترادف می گرفت، باید به سرزمین خوشبختی باشد که حافظ نیز در یکی ازاشعارش بدین معنی این سرزمین کنار رود ارس (رود مقدس اردویسورناهید اوستا) اشاره کرده است: ''ای صبا گربگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن برخاک آن وادی مشکین کن نفس منزل سلمی که بادش هردم از ما صد سلام پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس محمل جانان ببوس آنگه به زاری عرضه دار کز فراقت سوختم ای مهربان فریادرس'' در این باب به نگارنده سهو دیگری نیز روی داده بود مبنی بر اینکه نام اران (یعنی سرزمین زرتشت) را نیزبا همین نام سرزمین سائینی (مملکت عقاب/شاهین) مطابقت می دادم که این به جهت عدم اطلاع کافی از معنی لفظی نامهای ارمنستان و هایاسا می بود. در رابطه با ارمنستان و نیای اساطیری ایرانیان و مردم آذربایجان گفتنی است که پسر کوچک گئوماته زرتشت (ایرج) یعنی تیگران (به معنی آدم ببر و پلنگ مانند) که همان منوچهر (زادهً فرد دانا ) و تخموروپهً زیناوند اوستا (یعنی پهلوان ببر و پلنگ مانند مسلح) است، در ارمنستان و اران وآذربایجان حکومت می کرده ومقرحکومتش در ارمنستان قرار داشته است. و در آنجا به خونخواهی پدرش بردیه/گئوماته زرتشت قیام نیرومندی را علیه حکومت اشرافی داریوش/جاماسب (مغ کش) ترتیب داده بوده است که سر انجام این قیام را داریوش ناگفته گذاشته یا کتمان کرده است.ولی شاهنامه و کتب پهلوی وروایات ملی دیگر اشارهً مبهمی به صلح بین منوچهر ودشمنان تورانی اش می کنند همان جا که تصور رفته آرش کمانگیر تیر معروفش را انداخته است.بی شک آرش کمانگیر خود همان منوچهر(زادهً فرد دانا) است و بس چه هیئت نام اوستایی وی یعنی اِرِخشَ معنی فرمانروای سرزمین عقاب= ارمنستان را می دهد و از سوی دیگر خود نام تیگران علاوه بر معانی منسوب به ببر و پلنگ معنی تیر انداز را نیز می دهد.پس خود نام آرش کمانگیر مترادف نام تیگران ارمنستان می باشد.چنانکه گزنفون اشاره می کند در خانوادهً اسلاف تیگران فیلسوف معروفی زندگی میکرده که حرفهایش پیش کورش و دیگران حجت به شمار می رفته است و این فیلسوف بزرگ همانا پدر تیگران یعنی گئوماته زرتشت یا همان مانوی پسر وداها (یعنی فرد دانا) همان هدهد (هود پسر هود) روایات اسلامی دربار سلیمان= کورش است که لفظاٌ به معنی دانای نیک پسر دانای نیک است و از همینجاست که لقب منوچهر(زادهً فرد دانا) برای تیگران/خورشیدچهر/ آرش کمانگیر/تخموروپه/ بستور پسر زرتشت/زریادر/هوشنگ پدید آمده است.جالب است که موسی خورنی تیگران را همانند پدرش زرتشت بور ذکر می نماید که نشانگر اصل سئوروماتی(قوم سلمی، صربوکرواتی، در اصل بوسنیایی) وی و نیاکان پدری او می باشد.گفتنی است نام قدیمی رود ارس یعنی آراکس ربطی به نام آرش (اِرخشَ اوستا= شاه ارمنستان) ندارد و از کلمهً مادی و پارسی اَرخشَ یعنی نادرخشان و گل آلود برگرفته شده است. ظاهراٌ جوشن رستم که ببربیان (یعنی ببر درخشان) نامیده شده از همین اساطیر مربوط به تخموروپه/بستور/تیگران برخاسته است. گرچه ببر به معنی آن جانور گربه سان بزرگ جثه بومی مازندران و گیلان یعنی سرزمین آتردات پیشوای مردان (تپوران) همان رستم/ گرشاسب شاهنامه و اوستا است بوده که لشکریان آشوری متعافب مادها را در اطراف شهر آمل مازندران قتل عام نموده و ایران و ایرانیان را برای نخستین بار در تاریخ متحد و مستقل نموده است. در مورد کلمهً ببر (بَور اوستا) گفتنی است که نام مشترک ببر و جند بیدستر (افکنندهً درختان بزرگ بید) می بوده که وجه اشتراک آنها در برندگی و تیزی دندانهایشان می باشد. بنابراین کلمهً بَور اوستا مترادف وازه ً تیگر اوستایی یعنی موجود دارای دندان تیز وبّرا بوده است. به هر حال بی شک پیروزی تهمورث (تخموروپهً اوستا، یعنی پهلوان ببرمانند) بر دیوان مازندران اشاره به همین واقعهً تاریخی پیروزی آترادات پیشوای آماردان همان گرشاسب/ رستم بر آشوریان بوده که درحدود سال668 پیش از میلاد اتفاق افتاده است. جالب است که در تورات برخلاف شاهنامه و کتب پهلوی شجره نامهً کیانیان (فرمانروایان ماد) پیش از پیشدادیان (خانوادهً زرتشت) که با شالح (مسلح) و آرپاکشاد (تهمورث) مشخص گردیده اند، ذکرگردیده است. در این رابطه گفتنی است نام تیگران (منوچهر،خورشیدچهر) در اوستا علاوه برتخموروپه به صورت بستور(یعنی جوشن بسته) نیز آورده شده و نام پدر مقتول وی زریر یعنی زرین مو یاد گردیده که بی تردید از وی همان زرتشت(ایرج، بردیه) پسر سپیتمه پسرخوانده و داماد کورش منظور می بوده است.قابل توجه است که درکتب پهلوی نام گوزک (=وازاک یعنی نیرومند، قوی)جایی به عنوان همسر هوشنگ (زرتشت/زریر) و جای دیگر مادرمنوچهر پسر ایرج (زرتشت) ذکر شده که این خود دلیل متقنی بر یکی بودن هوشنگ و ایرج با گئوماته زرتشت (بردیه) شوهر آتوسا (توپل، تنومند، در واقع بردیهً مؤنث،دختر معروف کورش) است که خارس میتیلنی در موردش آورده که زیباترین زن آسیا بود. گفتنی است که در اوستا منوچهر از خاندان ائیریاو(یاور آریائیها، ایرج) ذکر شده ودر روضة الصفای میرخواند به صراحت منوچهر پسر ایرج قید گردیده است ولی در شجره نامهً زرتشت کتب پهلوی میان آنها فاصله افتاده، اما به هر حال جالب است که زرتشت / ایرج از همان خاندان منوچهر (زادهً فرد دانا) ذکر شده است. دلیل سبقت گیری اعقاب بر احفاد در این شجره نامه باید این باشد که نام منوچهر بعداٌ از سوی دیگر با مامیتی آرشو(دانای منش نیک) که از فرمانروایان سه گانهً سابق و معروف ماد که به همراه خشتریتی (کاوس) و دوساننی (دوراسروب) با امپراطوری وحشتناک آشور نبرد کرده، یکی گرفته شده است. ل

|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 نامه عمر به يزد گزد سوم
نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند
یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این
رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.


آنچه در پی می آید متن بسیار جالب ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف
جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام
جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها (
لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب




از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از
جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می
دهند به معنی سگ شکاری ) به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند
یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این
رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید،
اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید،
دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به
همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده
اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور
به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا
الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را
برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن
ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و
در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و ترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ،
بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 ليوان را زمين بگذار
استادى در شروع کلاس درس، ليوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ٥٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١٥٠ گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقاً وزنش چقدر است. اما سوال من اين است: اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هيچ اتفاقى نمي افتد. استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقى مي افتد؟ يکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد مي گيرد. حق با توست. حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد ديگرى جسارتاً گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار مي گيرند و فلج مي شوند. و مطمئناً کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلى خوب است. ولى آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چيز باعث درد و فشار روى عضلات مي شود؟ من چه بايد بکنم؟

شاگردان گيج شدند: يکى از آنها گفت: ليوان را زمين بگذاريد. استاد گفت: دقيقاً . مشکلات زندگى هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد، اشکالى ندارد. اگر مدت طولاني ترى به آنها فکر کنيد، به درد خواهند آمد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کارى نخواهيد بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پايان هر روز و پيش از خواب، آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد، هر روز صبح سرحال و قوى بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هر مسئله و چالشى که برايتان پيش مي آيد، برآييد! دوست من، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذار. زندگى همين است!

|+| نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم دی 1387  |
 
 
بالا